واي مادرم
واي مادرم
آنچه می آید مجموعه ای از پیامکهای فاطمی است مشتمل بر ابیات و دوبیتی هایی نغز که به مناسبت فرارسیدن سال روز شهادت دخت عصمت و پارسایی، بانو حضرت زهرا سلام اللله علیها پیش کش حضورتان می گردد.
از مشرق قلبم رسیده فاطمیه
رخت عزایم كو، رسیده فاطمیه
دل از غم فاطمه توان دارد، نه
و ز تربتِ او كسی نشان دارد، نه
آن تربتِ گمگشته به بَر، زوّاری
جز مهدی صاحب الزمان دارد، نه
ای كاش فدك این همه اسرار نداشت
ای كاش مدینه در و دیوار نداشت
فریاد دل محسن زهرا این بود
ای كاش در سوخته مسمار نداشت
كاش قلبم به قبرش راه داشت
كاش زهرا هم زیارتگاه داشت
حضرت حیدر به نام فاطمه حساس بود
خلقت از روز ازل مدیون عطر یاس بود
ای كه ره بستی میان كوچه ها بر فاطمه
گردنت را می شكست آنجا اگر عباس بود
الا ای چاه یارم را گرفتند
گلم، باغم، بهارم را گرفتند
میان کوچه ها با ضرب سیلی
همه دار و ندارم را گرفتند
در حریم فاطمیّه مرغ دل پر می زند
ناله از مظلومی زهرای اطهر می زند
هر سینه که دوستدار زهراست
آشفته و بی قرار زهراست
گنجینه ی هفت آسمان ها
در سینه ی خون نگار زهراست
از شرح کرامتش همین بس
عالم همه وامدار زهراست
تا که پرسیدم ز منطق، عشق چیست
در جوابم این چنین گفت و گریست
لیلی ومجنون همه افسانه اند
عشق تفسیری ز زهرا و علیست
من با که گویم این که بهارم خزان شده
ماهم به خاک تیره غربت نهان شده
بانوی بی نشان که به هرسو نشان زاوست
رفت از برم به قامت همچون کمان شده
دیدم که ز دل خدا خدا می کردی
شکوه ز جفا به مصطفا می کردی
ای کاش شبی پس از دعای همگان
از بهر شفای خود دعا می کرد
رنگ رخسارت خبر می دهد از سر ضمیر
چه کسی روی کتاب عمر تو «پایان» نوشت
دو بیتی ها (مرثیه زینب سلام اله علیها)
غم دوران من گردد یتیمی
که هم پیمان من گردد یتیمی
من از قد کمانت حتم دارم
بلای جان من گردد یتیمی
مکن مخفی به سینه آه، مادر
مرا کن از غمت آگاه ،مادر
مشو راضی پس از تو زنده باشم
گل خود را ببر همراه ،مادر
از فاطمه اکتفا به نامش نکنید
نشناخته توصیف مقامش نکنید
هر کس که در او محبت زهرا نیست
علامه اگر هست سلامش نکنید
یا علی رفتم بقیع اما چه سود
هر چه گشتم فاطمه آنجا نبود
یا علی قبر پرستویت کجاست
آن گل صد برگ خوشبویت کجاست
هر چه یاشد من نمک پرورده ام
دل به عشق فاطمه خوش کرده ام
حج من بی فاطمه (س) بی حاصل است
فاطمه (س) حلال صدها مشکل است
دل غریب من از گردش زمانه گرفت
به یاد غربت زهرا شبی بهانه گرفت
شبانه بغض گلوگیر من کنار بقیع
سراغ مدفن پنهان و بی نشانه گرفت
دنبال جنازه ات اگر می نالم
آهسته تر از مرغ سحر می نالم
دیشت سر بالین تو اشکم می ریخت
امشب به غریبیِّ پدر می نالم
در این صحرا چو لاله داغ دارم
به دل سوز غمی جانکاه دارم
مدینه، دیدی از بیداد گردون
ز کف دادم همه دار و ندارم؟
آن شب که ابوتراب با قلب حزین
بسپرد تن اُم ابیها به زمین
دانی که چرا خاک ز دستش افشاند
یعنی که تمام هستی ام بود همین!
ز کف دادم چراغ لاله ام را
کنم پنهان ز دشمن ناله ام را
نه دست خود کفن کردم شبانه
تن زهرای هجده ساله ام را
مدینه در وطن تنهاترینم
«ولی اللّه»ام و خانه نشینم
ز سوز داغ زهرای جوان مرگ
شرر خیزد ز آه آتشینم
مدینه از چه این سان بی قراری
تو هم از داغ زهرا سوگواری
مدینه دیده ای جز زینب من
کند یک چار ساله خانه داری
سوزنده تر از داغ تو، داغی نَبُود
پژمرده تر از تو، گل به باغی نبود
روشنگر دل هایی و اما افسوس
بر گمشده قبر تو، چراغی نبود
ای خاکِ درِ تو تاجِ سرها زهرا
وی قبر تو مخفی ز نظرها زهرا
تا باب شفاعت تو باز است چه غم؟
گر بسته شود تمام درها زهرا
گُل بوته باغ مصطفی زهرا بود
آلاله داغ مرتضی زهرا بود
خورشیدِ بلندْ در شبستان وجود
سرچشمه رحمت خدا زهرا بود
آن روز که پهلوی تو از کینه شکست
دل های مُحبّان تو در سینه شکست
تصویر تو را دِل علی آینه بود
اندوه تو سنگی شد و آیینه شکست
(فارع التحصيل كارشناسى ارشد علوم سياسى دانشگاه باقر العلوم (ع))
سياست و حكومت در قرآن كريم از موضوعاتى است كه بسيارى از صاحب نظران و قرآن پژوهان را به ديدگاههاى متفاوت و گاه متعارض كشانده است . اين مساله از جمله بحثهاى مهم «رابطه دين و دولت» است كه در كتب آسمانى و اديان الهى مورد توجه قرار گرفته است .
مقاله حاضر ضمن اشاره به ديدگاههاى عمده درباره رابطه ميان «رسالت و زمامدارى» آيات قرآنى در باب سياست و حكومت را طبقه بندى مىكند و نمونههايى از حكومتهاى الهى را در قرآن كريم نشان مىدهد و به ويژگىهاى آنها اشاره مىكند .
سخن از سياست و حكومت در قرآن كريم بسيار دشوار است، چه اين كه موضوع سياست در كتاب مقدس مسلمانان در ميان متفكران و صاحبنظران در حد اثبات و انكار كلى است; برخى همه اين كتاب آسمانى را حكومتى و مربوط به امور اداره انسان و جوامع بشرى دانستهاند و برخى يكسره آن را غيرسياسى خواندهاند . چنين اختلافى در انظار در يك موضوع به ندرت بروز مىكند، اما از آنجا كه چنين موضوعى به رابطه «دين و دولت» تعلق دارد، همواره در كانون توجه قرآن پژوهان و سياستشناسان قرار داشته است .
نوشتار حاضر درصدد بيان ديدگاههاى مختلف درباره قرآن و حكومت و يا به صورت پاسخ به يك سؤال مشخصتر، به دنبال تبيين ديدگاهها در موضوع رابطه نبوت و امامتبه معناى زمامدارى و رهبرى است; سپس از منظرى سياسى، محتواى آيات الهى را مورد تجزيه و تحليل و دستهبندى قرار مىدهد و نمونههايى از حكومت الهى در قرآن را ارائه مىكند .
در مقدمه بحث لازم استبه يكى از مفاهيم كليدى قرآن كريم اشاره كنيم و آن «فترت» است كه از ديدگاه سياسى در قرآن كريم قابل تامل مىباشد . اين اصطلاح تنها يك بار در آيه شريفه «يا اهل الكتاب قدجاءكم رسولنايبين لكم على فترة من الرسل» . (1) به كار رفته است . اصل آن از «فتر» به معناى «ضعف در چيزى» (2) و نيز «سستى و ضعف بعد از قدرت و شتاب» (3) است .
«دوران فترت» به دوره قبل از بعثت انبياى الهى اطلاق مىشود (4) كه حركت، شدت و قدرتى كه از دعوت الهى، مجاهدتها و اصلاحات انبياى قبلى ايجاد شده، فروكش كرده و به ضعف و سستى و سكون گراييده است . «دوره فترت» قبل از پيامبر اسلام را به دوران جاهليت و انحراف اديان الهى نه تنها در جزيرةالعرب بلكه در سراسر جهان مىتوان اطلاق كرد . در مقابل دوره فترت، دوران انبيا و پيامبران الهى كه دوره اتصال وحى الهى و عصر تنزيل است، قرار دارد . در اين دوران درخشان و مشعشع جوامع انسانى شاهد شكلگيرى شرايع جديد و حكومتهاى الهى هستند; بر اين اساس مىتوان ادوار تاريخى جوامع بشرى را به دو بخش عمده تقسيم كرد: 1- دوره فترت; 2- عصر تنزيل .
در مورد وظايف مردم در قبال شرايع الهى در دوره فترت و نيز آغاز و پايان اين دوره، بحثهاى زيادى مطرح مىشود: آيا از زمان اتمام عمر يك پيامبر تا رسالت پيامبر بعدى، دوره فترت استيا انحراف در اديان الهى ملاك تشخيص فترت است؟ آيا بعد از رسول اكرم در تاريخ اسلام دوره فترت وجود داشته استيا اين كه قرآن كريم شامل همه نيازهاى انسانها تا قيامت است و انحراف و تحريفى در آن نخواهد بود يا اين كه از ديدگاه شيعه زمين - هيچ گاه از حجتخدا (امامان معصوم عليهم السلام) خالى نمىماند، از اين رو بعد از عصر پيامبر اسلام با وجود اوصياى الهى و ائمه دوازدهگانه ديگر دوره فترتى نخواهد بود؟ و . . .
آنچه در تشكيل حكومتهاى الهى و ذكر تاريخ آنها در قرآن كريم قدرمتيقن است، عصر تنزيل است، يعنى دورههايى كه وحى الهى بر انبيا نازل مىشده و بين زمين و آسمان اتصال برقرار بوده و خداى تعالى در اقتدار بخشى و نصرت مؤمنان به طور مستقيم دخالت مىكرده است . شواهد زيادى در قرآن كريم درباره تشكيل حكومتهاى الهى و امدادهاى غيبى به چشم مىخورد كه در ادامه به آنها خواهيم پرداخت .ادامه در ادامه مطلب :
عبدالرسول هاديان شيرازى
قل ارايتم ان اصبح ماؤكم غورا فمن ياتيكم بماء معين. (1)
بگو: اگر آب [سرزمين] شما فرو رود [و پنهان شود] چه كسى آب روان برايتان مىآورد؟
در اين آيه خداوند خطاب به پيامبر اكرم، صلىاللهعليهوآله، مىفرمايد: اى محمد! به اين كفار بگو: به من خبر دهيد اين آبى كه خداوند در چشمهها و نهرها براى شما قرار داده تا از منافع آن بهرهمند شويد، اگر به گونهاى در زمين فرو رود كه دسترسى به آن ممكن نباشد، چه كسى است كه شما را به آب جارى رهنمون سازد؟
اين آيه بيانگر مهمترين نعمت و رحمت الهى است كه بر بندگان نازل شده است.
الم تر ان الله انزل من السماء ماء فسلكه ينابيع فى الارض ثم يخرج به زرعا مختلفا الوانه... (2)
آيا نديدهاى كه خداوند از آسمان آبى فرستاد، سپس آن را به چشمههايى در زمين راه داد، آنگاه به وسيله كشتزارى كه رنگهاى آن گوناگون استبيرون مىآورد.
يكى از آثار اين رحمت الهى، آبهاى زيرزمينى است كه با قرار گرفتن آن در چشمهها، چاهها، و قناتها ذخيرهاى براى بهره بردارى از آن در موقع مناسب مىشود. خداوند در اين آيه با بيان نقش آبهاى زيرزمينى در حيات بخشيدن موجودات زنده، و سؤال از عامل اصلى و رساندن مردم به اين آب، مخاطبان خود را به رجوع به فطرت براى دريافت جواب آن، دعوت مىكند تا مردم متوجه شوند كه تنها قدرتى كه در وقت نياز بايد به او رجوع كرد و به او متكى بود، خداى قادر متعال است.
اين ظاهر آيه است كه درك آن براى همه ممكن است; اما در باطن آن معانى عميقى نهفته است كه همه كس قدرت فهم آن را ندارند. فهم باطن قرآن مخصوص معصومان و پاكانى است كه به سرچشمه فيض الهى و هدايت ربانى رسيده و از كوثر زلال آن سيراب شدهاند، آنها مىتوانند ما را از اين پوسته رويين عبور دهند و به مغز و محتوا برسانند.
آب مهمترين عامل زندگى مادى بشر است، اما روح انسان نيز نياز به چشمهاى دارد كه او را از كوثر زلال معارف الهى سيراب كند و حيات تازهاى در جانش بدمد و او را به اوج كمال برساند. آن سرچشمه هدايت الهى است كه بدون راهنما و «خضر راه» رسيدن به آن ممكن نيست.
قطع اين مرحله بى همرهى خضر مكن ظلمات استبترس از خطر گمراهى (3)
انبيا و اولياى الهى با نور هدايتخود براى رهايى مردم از تاريكيها از هيچ تلاش و كوششى دريغ نكرده، و هر كدام همانند سرچشمهاى هستند كه با تمام شدن آب آن، دوباره رحمت الهى ريزش مىكند و آبهاى جديدى جايگزين آن مىشود، و به همين جهت در زياراتى از امام صادق، عليهالسلام، خطاب به على، عليهالسلام، چنين آمده است:
السلام عليك يا... مظهر الماء المعين (4)
سلام بر تو اى مظهر آب روان!
از امام رضا، عليهالسلام، درباره اين آيه سؤال شد، حضرت فرمودند: «ماؤكم يعنى ابوابكم»، كه مراد از آن امامان هستند كه هر كدام ابواب الهى بين او و خلق اويند. (5)
اگر هر كدام از اين درهاى رحمت الهى بسته شود، سرچشمه حيات معنوى انسان بسته مىشود، و افراد هوشيار احساس سرگردانى مىكنند و براى يافتن راهبرى ديگر تلاش مىكنند. به همين جهت وقتى على بن جعفر از برادرش موسى بن جعفر، عليهالسلام، درباره تاويل اين آيه سؤال كرد، حضرت فرمودند:
اذا فقدتم امامكم فلم تروه فماذا تصنعون؟ (6)
هرگاه امامتان را نيابيد و او را نبينيد چه مىكنيد؟
اما خداوند هيچ گاه زمين را خالى از حجت قرار نمىدهد و با سپرى شدن عمر هر كدام امام ديگرى مىفرستد، بنابراين امام صادق، عليهالسلام، در تاويل اين آيه مىفرمايند:
اذا غاب امامكم فمن ياتيكم بامام جديد؟ (7)
هرگاه امامتان از شما پنهان شود چه كسى امام جديد برايتان مىفرستد؟
با ختم نبوت و سپرى شدن حيات امامان معصوم دوران غيبت فرا رسيد. اين دوران همچون آبى است كه براى ذخيره به زمين فرو رود، به اميد روزى كه با فراهم شدن زمينه جامعه براى پذيرش آن، اين ذخيره الهى فوران كند و تشنگان واقعى معرفت را سيراب كند. امام باقر، عليهالسلام، در تاويل آيه محل بحث مىفرمايد:
نزلت فى القائم، عليهالسلام، يقول: ان اصبح امامكم غائبا عنكم لا تدرون اين هو؟ فمن ياتيكم بامام ظاهر ياتيكم باخبار السموات و الارض، و حلال الله و حرامه. ثم قال: و الله ما جاء تاويل هذه الآية و لابد ان يجيى تاويلها. (8)
اين آيه درباره امام قائم، عليهالسلام، نازل شده است. مىگويد: اگر امامتان از شما غايب گردد و ندانيد كجاست چه كسى براى شما امامى مىفرستد كه اخبار زمين و آسمان و حلال و حرام خدا را براى شما بياورد، سپس فرمود: سوگند به خدا، تاويل اين آيه نيامده و سرانجام خواهد آمد.
در روايتى است كه عمار از پيامبر اكرم، صلىاللهعليهوآله، سؤال كرد كه مهدى كيست؟ حضرت فرمودند:
اى عمار! خداوند تبارك و تعالى با من پيمان بسته كه از صلب حسين، نه امام بيرون آورد، و نهمين آنها از مردم پنهان مىشود، سپس همين آيه را تلاوت كردند و فرمودند: غيبتى طولانى دارد، به گونهاى كه گروهى از عقيدهشان برمىگردند وگروه ديگر ثابت قدم مىمانند. پس وقتى آخرالزمان شود خروج كند و دنيا را پر از قسط و عدل مىكند همانطور كه از ظلم و جور پر شده است. (9)
بنابراين، «ظاهر آيه مربوط به آب جارى است كه مايه حيات موجودات زنده است، و باطن آيه مربوط به وجود امام علم و عدالت جهان گستر اوست كه آن نيز مايه حيات جامعه انسانى است.» (10)
اما وجه تشبيه آب به امامان معصوم اين است كه، همانطور كه آب رحمت الهى و مايه حيات مادى انسانهاست و بدون آب نمىتوان زندگى كرد، امامان معصوم نيز رحمتخداوند و وسيلهاى براى وجود حيات روحانى انسانها و سلامت جامعهاند، به همين جهت در حديثى است كه ابو حمزه از امام صادق، عليهالسلام، سؤال كرد: آيا زمين بدون امام باقى مىماند؟ حضرت فرمودند:
لو بقيت الارض بغير امام لساخت (11)
اگر زمين بدون امام باشد، [اهل] آن را فرو مىبرد.
آب وسيلهاى براى زدودن پليديهاى ظاهرى است، امامان معصوم نيز وسيلهاى براى پاك كردن انسانها از پليديهاى درونى و شرك و جهل و گناهاند.
آب با فرو رفتن در زمين در آنجا ذخيره مىشود تا با برنامهريزى دقيق موجودات زنده از آن بهرهمند شوند. حضرت مهدى، عجلاللهتعالىفرجه، نيز با غيبتخود ذخيرهاى براى جهانيان است تا با ظهور خود در موقع مناسب، دنيا با بهرهگيرى از وجودشان راه تكامل و معنويت را پيش گيرد و مردم به سعادت برسند.
البته بايد توجه داشت كه آب پنهان در زمين، بدون تلاش و تحمل رنج و زحمتبه دست نمىآيد. هرگاه انسان احساس تشنگى كند و در زمين، آبى براى آشاميدن نيابد، براى رسيدن به آبهاى زيرزمينى به حفر چاه و قنات مىپردازد. ظهور حضرت مهدى، عليهالسلام، نيز زمانى تحقق مىيابد كه مردم مشتاق عدالتشوند و با تلاش خود مقدمات آن را فراهم كنند. و در اين ميان فقط مؤمنان واقعى هستند كه فقدان وجود آن حضرت را احساس مىكنند و تشنه وصال اويند. همچنانكه امام رضا، عليهالسلام، مىفرمايد:
و كم من مؤمن متاسف حران حزين عند فقد الماء المعين (12)
چه بسيارند مؤمنان اندوهگين و بسيار تشنه كه هنگام فقدان آن آب روان غمناك هستند.
كلام آخر اين است كه اين آبى كه در دل زمين پنهان است، در همان حال نيز داراى خواص متعددى است كه در علوم طبيعى ذكر شده است. در حال غيبت نيز مردم از بركت وجودى حضرت مهدى، عليهالسلام، بهرهمندند گرچه خود خبر ندارند، و چه بسيارند افرادى كه در هنگام گرفتارى به ايشان توسل جستهاند و مشكلشان حل شده است. و چه بسيارند گنهكارانى كه از بركت وجود حضرت ولى عصر، عجلاللهتعالىفرجه، نور هدايتبر قلبشان تابيده و خود را از گمراهيها نجات دادهاند، با وجودى كه با چشم ظاهرى، آن حضرت را نديدهاند.
غيبت ايشان همچون خورشيدى است كه در پشت ابرها پنهان است، ولى مردم از نور وجودش استفاده مىكنند، همچنانكه از امام زمان روايتشده است كه فرمودند:
اما وجه انتفاع بى فى غيبتى، فكالانتفاع بالشمس اذا غيبها عن الابصار السحاب، و انى لامان لاهل الارض كما ان النجوم امان لاهل السماء، فاغلقوا ابواب السؤال عما لا يعنيكم... (13)
اما كيفيت نفع رساندن من در زمان غيبتم، همچون نفع رساندن خورشيد است زمانى كه ابرها آن را از چشمها پنهان نمايد، و من ايمن دهنده اهل زمينم، همچنانكه ستارگان ايمن دهنده اهل آسمانند...
بنابراين، همانطور كه در بعضى مواقع به خاطر مصلحتبالاترى، خورشيد به وسيله ابرها پنهان مىشود، ولى آثار وجودش قابل مشاهده است و در همان حال مردم از آن بهره مىبرند، و هر لحظه هم منتظر كنار رفتن ابرها و آشكار شدن خورشيد هستند، در زمان غيبتحضرت مهدى، عليهالسلام، نيز، آن حضرت به خاطر مصالحى از ديدهها پنهان است ولى، اولا: آثار وجودش براى اهل بصيرت هويدا و روشن است، و ثانيا: مردم از وجود ايشان بهره مىبرند، و ثالثا: بايد هر لحظه منتظر كنار رفتن پرده غيبت و ظهور آن حضرت باشيم.
پىنوشتها:
1. سوره ملك (67)، آيه 30.
2. سوره زمر (39)، آيه 21.
3. لسان الغيب حافظ شيرازى.
4. المجلسى، محمدباقر، بحارالانوار، ج97، ص375.
5. همان، ج 24، ص 100، ح 1.
6. همان، ح 2.
7. همان، ح3.
8. العروسى الحويزى، عبد على بن جمعة، تفسير نورالثقلين، ج 5، ص387.
9. الخداز، على بن محد بن على، كفايه الاثر، قم، انتشارات بيدار، 1401، ص 121.
10. مكارم شيرازى، ناصر، تفسير نمونه، ج 24، ص360.
11. الكلينى، محمد بن يعقوب، الكافى، ج 1، ص179، ح 10.
12. المجلسى، محمدباقر، همان، ج 52، ص289.
13. همان، ص 92.
مقاله حاضر به تبيين ديدگاه قرآن درباره اراده و اختيار و آزادى انسان مىپردازد و موضوعات «انسانآزاد، محور خلقت» ، «احترام به آزادى انسان مهمترين مبناى عمل پيامبر صلى الله عليه و آله براى دعوت به اسلام» ، «آزادى سياسى، اساس تشكيل جامعه سياسى» و . . . را بررسى مىكند . در اين جا با بهرهگيرى از آيات قرآن و ديدگاههاى دانشمندان اسلامى، اين نكات مطالعه شده كه وابستگىهاى روحى انسان، عامل تحديد آزادى انسان است، ولى انسان با اختيار و آزادى امانت الهى را پذيرفته است، زيرا اراده انسان در ارتباط با آزادى و اختيار معنا پيدا مىكند و در اين راستا به مبناى عمل پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله استناد شده است .
هر مذهب و مكتبى نگرشى خاص به انسان دارد و همين نگرش سرنوشتسياسى - اجتماعى انسان را رقم مىزند، زيرا براساس آن، نظريههاى سياسى شكل مىگيرند، نظامهاى سياسى برپا مىشوند و حكومتها اصول و چارچوب حركتخود را از اين نگرش اخذ مىكنند . هدف اين مقاله تبيين ديدگاه قرآن درباره اراده و اختيار و آزادى انسان است . اگر چه اين مقاله مستقيما به مباحث آزادى سياسى نپرداخته است، اما آزادىهاى سياسى يك جامعه مبتنى بر قرآن بايد براساس مسائل مطرح شده در اين مقاله شكل بگيرد . «انسانآزاد، محور خلقت» و «آزادى انسان، مبناى عمل پيامبر اسلام» و «آزادى، اساس تشكيل اجتماعات بشرى» و «آزادى انسان از تعلقات درونى» از جمله مباحث اين مقاله به شمار مىروند .
آزادىهاى سياسى - اجتماعى جلوهاى از آزادى و اراده و اختيار انسان در عالم خلقت است . اگر قائل باشيم كه انسان در جهان خلقت آزاد و مختار است، ناگزير بايد او را در تمام عرصههاى زندگى از جمله حوزه سياست و اجتماع آزاد و مختار قلمداد كنيم، زيرا اجتماع نيز جزئى از جهان خلقت است . اگر قيود و محدوديتهايى آزادى اراده و اختيار انسان را در جهان خلقت در برمى گيرد، احتمالا آن قيود و محدوديتها به گونهاى به تمام عرصههاى حيات او از جمله سياست و اجتماع راه مىيابد . درباره آزادى و اراده و اختيار انسان در قرآن كريم به سه دسته آيات برمىخوريم كه به اجمال به تبيين آنها مىپردازيم . (1)
دسته اول، آياتىاند كه انسان را در مهمترين مسائل زندگى و سرنوشتش آزاد و تصميمگيرنده دانستهاند . كه مىتواند به راى و نظر خويش عمل كند و طبيعى است كه مسؤوليت و پيامدهاى انتخاب او به عهده خودش خواهد بود . در اين آيات تاكيد شده انسان آزاد است تا ايمان آورد و راه خدا و حقيقت را برگزيند (2) يا كفر ورزد . (3) در برخى ديگر از آيات، اراده و آزادى انسان تلويحا مورد توجه قرار گرفته است . (4) خداوند در تمام اين آيات راه حق و سعادت را به انسان نشان داده و عواقب وخيم در انتخاب راه باطل و فساد را يادآور شده است، در نهايت انسان را مختار و آزاد دانسته كه هر كدام را بخواهد برگزيند . براين اساس، انسان آزاد استحتى در انتخاب راه باطل و دوزخ بعضى ديگر از آيات قرآن سرنوشت افراد و جوامع را تابع عملكرد خود آنان مىدانند و موفقيتها يا ناكامىهاى انسانها و جوامع انسانى را نتيجه تصميمگيرى و عملكردشان مىدانند . (5) از آنجا كه اين آيات انسان را مسؤول سرنوشتخود و جامعهاش معرفى كردهاند آزادى و اختيار او را نيز به رسميتشناختهاند .
دسته دوم، آياتى هستند كه بر آزادى و اختيار انسان تصريح و تاكيد كردهاند، اما يادآور شدهاند آزادى و اختيار انسان در چارچوب مشيت و اراده الهى قرار دارد; (6) به عبارت ديگر، آزادى و اختيار كامل انسان هيچ يك اين معنا را نمىرساند كه اراده وى بر اراده حق تعالى غلبه مىكند و به ايجاد اخلال در حكومتخداوند قدرت دارد .
اين آيات در صدد بيان اين مطلبند كه خداوند بر انسانها قادر است و خود وى اراده كرده انسانها آزادانه تصميم بگيرند و در انتخاب راه خود آزاد باشند . اين دسته آيات هيچگونه خدشهاى به آزادى و اراده انسان وارد نمىكنند; به عبارت ديگر، بيانگر وضعيت «امربين الامرين» هستند و آزادى و اختيار كامل انسان را در چارچوب خواست و اراده الهى به رسميتشناختهاند و خواستهاند بگويند اراده انسان فوق اراده الهى نيست . (7) برخى ديگر از آيات الهى در تاييد و تكميل اين آيات گفتهاند اگر خداوند مىخواست مىتوانستبه بسيارى از كارها بپردازد، ولى آنها را به اراده و اختيار انسان واگذار كرده است، براى مثال مىتوانست همه مردم را موحد كند و به راه حق درآورد يا همه مردم را امت واحدى قرار دهد، ولى به دلايلى - كه برخى از آنها آمده - نخواسته اين گونه رفتار كند (8) و اراده كرده انسانها آزاد باشند، آزادانه تصميم بگيرند و خود سرنوشتشان را خوب يا بد رقم بزنند .
دسته سوم، آياتى هستند كه به ظاهر، آزادى و اختيار انسان را نفى مىكنند و تمام امور را به مشيت و اراده الهى موكول مىدانند، مثل آياتى كه تصريح مىكنند خداوند هر كه را بخواهد هدايت و هر كه را بخواهد گمراه مىكند (9) يا هر كه را بخواهد ملك مىدهد و عزيز مىدارد و هر كه را بخواهد خلع مىكند و ذليل مىنمايد . (10) اغلب مفسران از جمله طبرسى و علامه طباطبايى، اين آيات را نافى اختيار و آزادى انسان نمىدانند، زيرا اين گمراه كردن انسان از سوى خداوند، كه در آيه آمده، گمراهى ابتدايى نيست; به حكم بسيارى از آيات قرآن، خداوند تمام موجودات و به خصوص انسان را به سوى كمالش هدايت اوليه كرده است . اخلال و دايتبعدى «اخلال مجازاتى» و «هدايت پاداش دهى» است كه بر اساس قوانين الهى انجام مىشود و همه انسانها به آن آگاهند كه هر كس در برابر حق خضوع نكند و عناد و لجبازى به خرج دهد، يعنى آزادانه و به اختيار خود راه باطل را برگزيند و بر آن اصرار ورزد خداوند نيز او را گمراهتر مىسازد تا او را مجازات كند و هر كس راه حق را برگزيند و طالب حقيقت و مطيع خداوند باشد حقتعالى با يارى و هدايتبيشتر خويش، وى را پاداش مىدهد . چنان كه گفتيم، اين هدايت و ضلالت ابتدايى نيست و بر اساس سنت ثابت الهى انجام مىشود و خداوند از قبل اين سنت را براى همگان اعلام كرده است، حتى خداوند در سوره رعد (آيه 27) تصريح كرده هر كس توبه كند و از راه باطل باز گردد وى را نيز هدايتخواهد كرد . اين هدايت نيز خارج از اراده انسان نيست، بايد فرد با اختيار و آزادى كامل توبه كند تا مشمول هدايتخداوند گردد، همان گونه كه راه باطل را نيز با آزادى و اختيار برگزيده بود . خداوند در سوره نحل (آيه 93) پس از اين كه تصريح كرده هر كه را بخواهد هدايت و هر كه را بخواهد گمراه مىكند، براى اينكه شبهه نفى آزادى و اختيار انسان پيش نيايد بلافاصله فرموده: «و از آنچه مىكنيد باز خواست مىشويد» . (11)
وقتى در «وادى الست» خداوند تمام انسانها را مورد خطاب قرار داد كه آيا من پروردگار شما نيستم، همگى پاسخ مثبت دادند . (12) با آن كه انسان نمىتوانست پاسخى جز «بلى» داشته باشد و ربوبيت پروردگار را انكار كند، اين مساله نافى آزادى و اختيار او نيست، او مىبايست اين پاسخ را بدهد و آزادانه هم مىبايست اين پاسخ را بدهد، زيرا عقلا مساله قابل انكار نبود . براى روشن شدن بحث اگر با وجود خورشيد در وسط آسمان از كسى بپرسند آيا روز نيست، او آزاد است هر پاسخى بدهد، اما به ناچار و آزادانه مىگويد روز است و جز اين نمىتواند پاسخى بدهد، بدون اين كه كسى او را مجبور كرده باشد يا نافى اختيار و آزادى او باشد .
همچنين وقتى خداوند تعالى امانتخود را به آسمانها و زمين و كوهها عرضه داشت و همه از قبول آن امتناع كردند انسان به اختيار و با آزادى كامل آن را پذيرفت، چون قابليت پذيرش آن را داشت و «ظلوم و جهول» بودن او در پذيرش اين امانت ناقض آزادى و اختيارش نبود . او به چيزى جهل نداشت كه براى او ممتنع ذاتى باشد و نتواند آن را به فعليت درآورد، قابليت پذيرش امانت را داشت و با آزادى و اختيار آن را قبول كرد . دلالت آيه و عقيده مفسران اين احتمال را نمىرساند كه خداوند تعالى فرموده باشد اى انسان چون من خالق و پروردگار توام، تو اين امانت مرا بپذير يا امانت مرا بايد بپذيرى، بلكه آيه دلالت صريح دارد كه خداوند عرضه كرد و انسان به اختيار و با آزادى كامل آن را پذيرفت . (13)
وقتى خداوند آدم و حوا را در بهشتسكنا داد به آنان فرمود به اين درخت (شجره ممنوعه) نزديك نشوند، ولى آنان به فريب شيطان برخلاف فرمان ذات اقدس الهى رفتار كردند . (14) حضرت آدم و حوا با آزادى كامل تصميمگيرى و عمل مىكردند كه توانستند فرمان خدا را برزمين نهند و از شيطان پيروى كنند، با اين كه خداوند عواقب وخيم ناچيز شمردن فرمان را به آنان ياد آور شده بود . بدون ترديد خداوند مىتوانست آدم را به اطاعت از دستورهاى خود وادارد يا او را از نزديك شدن به «شجره ممنوعه» باز دارد، اما احتمالا مطلوب خداوند تعالى اين بود كه آدم با اراده از فرمان هايش اطاعت كند، در حالى كه مىتواند به سوى شجره ممنوعه برود از رفتن خوددارى نمايد . خداوند آدمى را حتى در نافرمانى از اوامرش آزاد گذاشت كه در پرتو اين آزادى به تكامل برسد و با تلاش استعدادهايش را بروز دهد; بايد گفت در صورتى دستيابى آدمى به مراحل رشد و كمال، ارزش دارد كه با آزادى همراه باشد، اگر فرد به پيمودن طريق تكامل مجبور باشد و راهى جز اطاعت امر نداشته باشد، پيشرفت و ترقىاش چندان ارزشمند نيست .
با توجه به مباحثى كه مطرح شد انسان در تمام حوزههايى كه به اراده او بستگى دارد آزاد است . واژه «اراده» در اصل با آزادى و اختيار معنا پيدا مىكند و هر آنچه از حيطه آزادى و اختيار انسان خارج باشد از حوزه اراده او نيز خارج است . تاملى در آياتى كه بحثشد و مورد بحث قرار خواهد گرفت نشان مىدهد انسان بر اساس دو معيار در تمام امور كاملا آزاد است: نخست آن كه به پذيرش تبعات تصميم و عمل خود در دنيا و آخرت مجبور باشد، اگر انسان در مواردى آزاد نباشد نمىتواند در آن موارد تبعات تصميم و عمل او را بر عهده وى نهاد و او را ستود يا مجازات كرد; به عبارت ديگر، انسان را فقط در صورتى مىتوان به پذيرش تبعات تصميمگيرى و عملكردش مجبور كرد كه در آنها آزاد باشد; دوم اين كه تصميم و عمل وى در دنيا و آخرت قابل باز خواستباشد، اين بازخواست را ممكن استخداوند يا انسانى ديگر انجام دهد . نكته مهم قابليتباز خواست است، فقط آن دسته از اعمال ابليتباز خواست دارند كه انسان در انجام دادنشان آزاد باشد، اگر انسان تا حدى آزاد باشد به همان ميزان مىتوان او را بازخواست كرد و تبعات عملش را متوجه او دانست .
با توجه به آيات متعددى كه انسان را مسؤول تمام اعمالش دانستهاند و برپاسخگويى او در مقابل خداوند در قبال كوچكترين عملش تصريح كردهاند، ضرورتا بايد آزادى و اختيار انسان را به رسميتبشناسند تا بتوانند او را مسؤول و پاسخگو بدانند . انسان مجبور نه مسؤوليتى در قبال اعمال و رفتار خويش دارد، نه مىتوان پيامدهاى عملش را به عهده او نهاد و نه مىتوان او را باز خواست كرد .
باز خواست الهى بالاترين بازخواست است و مسؤوليت انسان در قبال خود و تمام امور و پديدههايى كه به نوعى با آنها مرتبط ستبزرگترين مسؤوليتبه شمار مىرود . مراتب پايينتر باز خواست و مسؤوليت را بايد در جوامع انسانى و نهادهاى اجتماعى - از حكومت و نهادهاى مدنى گرفته تا خانواده - جست و جو كرد . منطق عقلانى آنها همان منطق باز خواست الهى و مسؤوليت انسان است، با اين تفاوت كه به دليل خالقيتخداوند قدرت او بر بازخواست و مسؤول دانستن انسان ذاتى است، زيرا او انسان را خلق كرد و آزادى و اختيار به او بخشيد، اما باز خواست انسانها از همديگر در قالب مجموعهاى از اصول تعريف شده، عرضى و در عين حال ضرورى است .ادامه در ادامه مطلب:
احمد لقمانى
گنجينههاى گرانقدر تمدن و فرهنگ يك كشور در آثار باستانى، نوشتار علمى و پديدههاى كهن آن به چشم مىخورد. و انديشمندان فرهنگى جامعه از جمله يادگاران ماندگار يك مرز و بوم و يا آيين به شمار مىروند كه گاه ارزش يكى از آنان، برتر از تمامى آثار و بناهاى تاريخى محسوب مىشود. فرهنگنامهها، دايرة المعارفها، و يا كتابهاى مقدس و آسمانى مردم، آينهاى شفاف در معرفى چنين الگوهاى شايسته به ديگران بوده و بيانگر ويژگيهاى روحى، ارزشهاى معنوى و يا حماسههاى كم نظير و گاه بىنظير هستند.
با نگاهى هرچند اندك به آثار طلايى اقوام گوناگون، چهرههاى چشمگيرى را مىيابيم كه در صحنههاى پر فراز و نشيب علمى، الگويى معرفت آفرين به شمار مىرفتهاند و يا در عرصههاى مبارزه و حماسه، نمونهاى درس آموز بودهاند، و يا در ميدان جهاد با نفس و معبرهاى دشوار اخلاقى، معلمى پارسا محسوب شده، به گونهاى كه در زهد و بىميلى به زينتهاى فريباى زندگى، شهره شهرهاى بسيارى بودهاند. و يا بر كرسى سخنورى، خطيبى فن آور و شهير دانسته شدهاند.
اما در اين ميان، كمتر كسى را مىيابيم كه در صراط زندگى، الگويى بىهمتا، در عرصه دانايى و بينش، استادى يگانه، بر توسن سخن، شهسوارى خوش كلام، در سنگلاخهاى مبارزه و جهاد، پيشوايانى اسطوره گونه و فرماندهى تمام عيار، در رهيابى به قلههاى ترس و معنويت و دستيابى به بلنداى رهايى از بندها و اسارتهاى هواها و هوسها، پيشگامى پيراسته و رهبرى وارسته، در محيط خانواده شوهرى سختكوش و پدرى دلسوز و در سجاده عبادت، عابدى تسليم و انسانى سليم محسوب شود، كه گويى در كتاب شخصيت او، هزار صحيفه دلربا ديده مىشود كه هيچيك با ديگرى يكسان نبوده و قابل جمع - از نظر ظاهرى - و يا برترى نباشد.
بىگمان عظمتبيكران چنين انسانى، توان رهيابى به ژرفاى وجود او را، از همه مىربايد و سخنان افراد معمولى و عادى را بيهوده و كمارزش مىنماياند از اينرو شيفتگان شخصيت او بايد وى را در آينه كلام پروردگارى يابند كه خود پرورانده اوست، يا در صحيفهاى جويند كه انسانهاى همسان او نگاشتهاند و يا بر ساحل باور و در كنار انديشههاى شيرين چنين شخصى از شخصيتخدا گونه او، قطرههايى در كام عطشناك خود ريزند تا نمى از اقيانوس ارزشها و ويژگيهاى وى نصيب خود سازند.
قرآن را كه مىگشاييم، دهها و حتى صدها آيه روشنگر و الگو بخش مىيابيم كه نشان از رادمردى جاودانه دارد، والا گوهرى كه افزون بر مقام عصمت كه ارزش بس گرانبهاست فضايل كيميا گون او در آينه آيات به خوبى بيان شده است و اكنون كه چهارده قرن از زمان حيات وى مىگذرد، گويى او، انسان امروز جامعه ماست و يكايك ويژگيهاى وى، به مثال آفتاب عالمتاب، تمامى افراد را از ظلمتهاى زندگانى رهايى مىبخشد.
على انسانى هزار بعدى كه صدها سال است، نظم و نثر، تفسير و فقه، كلام و حقوق، رياضيات و ادبيات و ... همه و همه از ريزش عظمت او روزى خوارند.
امام على بن ابيطالب(ع) است كه تنها خداى او ياراى بيان صفات او را دارد و يا رسول حق كه سفير خداوندى است توان يادآورى ويژگيهاى وزير و پسر عم خود را داراست.
اينك كه در ماه رمضان نسيم روحبخش سخنان خداوندى، رواق وجودمان رابا عطر خود، معنويتى ديگر مىبخشد، برخى از آيات قرآن كريم را درباره اميرمؤمنان على(ع) با نگاه دل مىبينيم و سيماى على را در آينه قرآن نظاره مىكنيم. ادامه در ادامه مطلب:
درآمد:
در طول تاريخ جنايتهاى بسيارى از طرف صاحبان قدرت ومفسدهجويان انجام گرفته است; اما به نظر مىرسد برخى اتفاقات ازبرخى ديگر غمانگيزتر است. حادثه رجيع يكى از همان حوادث تلخىاست كه در آن هفت تن از معلمان قرآن و مبلغان دين به وسيلهگروهى از خدا بىخبر به قتل رسيدند، برخى ديگر اسيرگشته در مكهبه دار آويخته شدند. در مقاله حاضر ضمن آشنايى با اصل حادثه،به بررسى عوامل و آثار آن نيز پرداخته مىشود.
محدوده رجيع
«رجيع» ، محل شهادت اين مبلغان، نزديك آبى مربوط بهقبيله هذيل بود. و اين محل نزديك «هداه يا هده» است و در بينمكه وطايف قرار دارد.
كيفيتحادثه
اين ماجراى غم انگيز، دل رسول خدا(ص)را سخت آزرد و تا يك ماهقاتلان را در قنوت نماز خويش لعنت مىكرد.
محمدبن عمر واقدى چنين مىنويسد:
چون سفيان بن خالد هذلى كشته شد. قبيله بنى لحيان سراغقبيلههاى «عضل» و «قاره» رفتند و براى آنها جوايزى تعيينكردند تا پيش رسول خدا بروند و از آن حضرت بخواهند بعضى ازياران خود را براى تبليغ اسلام نزد آنان بفرستد. آنها قرارگذاشته بودند گروهى از ياران پيامبر را كه در قتل سفيان دستداشتند. بكشند و ديگران را به مكه ببرند و تسليم قريش كنند.
مىگفتند: از قريش جايزه قابل توجهى خواهيم گرفت; زيرا هيچ چيزبراى آنها ارزندهتر از اين نيست كه يكى از ياران محمد را بهدست آورند و او را در برابر كشتهشدگان بدر بكشند و مثله كنند.
هفت نفر از قبيله «عضل و قاره» كه از شاخههاى قبيله بزرگخزيمهاند. در حال كه ظاهرا اقرار به اسلام داشتند. حضور پيامبرآمدند و گفتند: اسلام ميان ما آشكار شده است. گروهى از اصحابخود را نزد ما بفرست تا قرآن و احكام اسلامى را به ما بياموزد.
پيامبر(ص)هفت تن را با آنهاروانه فرمود. اينها عبارت بودند از:
مرثدبن ابى مرثد غنوى، خالد بن ابىبكير، عبدالله بن طارقبلوى، معتب بن عبيد، خبيب بن عدى بن بلحارث بن خزرج، زيد بندثنه از بنىبياضه و عاصم بن ثابتبن ابى الاقلح.
گفته شده است ده تن بودند و مرثد بن ابى مرثد فرمانده اينگروه به شمار مىآمد. چون مبلغان و معلمان قرآن به آبى از قبيلههذيل كه نزد هده بود و رجيع ناميده مىشد. رسيدند، ناگاهگروهى برايشان يورش بردند و كسانى را كه لحيانىها آماده كردهبودند به يارى خواندند. ياران رسول خدا(ص)شمشيرهاى خود رابيرون كشيدند و براى جنگ به پا خاستند. دشمنان گفتند: ما باشما جنگ نداريم و پيمان مىبنديم و خدا را گواه مىگيريم كه شمارا نمىكشيم. مىخواهيم شما را به اهل مكه تسليم كنيم و جايزهبگيريم. خبيب بن عدى، زيد بن دثنه و عبدالله بن طارق به اسارتتن دادند. خبيب مىگفت: من پيش اهالى مكه حق نعمت دارم. عاصم بنثابت، مرثد، خالد بن ابىبكير، و معتب بن عبيد امان و پناه دشمنرا نپذيرفتند. عاصم گفت: من نذر كردهام هرگز پناه و امان مشركىرا نپذيرم. او نخست تيراندازى كرد. وقتى تيرهايش تمام شد بانيزه جنگيد. چون نيزهاش شكست و فقط شمشيرش باقى ماند، گفت:
پروردگارا! من در آغاز روز از دين تو حمايت كردم، تو در پايانروز پيكرم را حمايت فرماى. اين بدان جهتبود كه دشمن كشتگانمسلمان را برهنه مىكرد. وقتى دسته شمشيرش شكست، همچنان جنگيدتا كشته شد. معتب بن عبيد هم جنگ كرد و برخى از ايشان را زخمىكرد ولى آنها به او هجوم بردند و به قتل رساندند. آنگاه خبيب وعبدالله بن طارق و زيد بن دثنه را با زه كمان محكم بستند و باخود به مكه بردند. چون به ناحيه «مرالظهران» رسيدند، عبداللهبن طارق گفت: اين آغاز نيرنگ شما است. سوگند به خدا همراه شمانمىآيم و رفتار كشته شدگان سرمشق خود قرار مىدهم. آنها با اومدارا كردند، ولى عبدالله نپذيرفت; دستخود را از بند رها كردو شمشير خود را برداشت. آنها از او فاصله گرفتند، او به شدتحمله كرد; ولى دشمنان سنگسارش كردند و به قتل رساندند. آنهاخبيب و زيد را با خود بردند تا به مكه رسيدند. خبيب را حجيربنابى اهاب به هشتاد مثقال طلا يا پنجاه شتر خريد. و زيد بن دثنهبه وسيله صفوان بن اميه به پنجاه شتر خريدارى شد تا او را بهجاى پدرش بكشد. چون آن دو را در ماه ذيقعده كه از ماههاىحرام است. گرفته بودند، زندانى كردند. حجير، خبيب بن عد را درخانه زنى به نام ماويه كه كنيز بنى عبدمناف بود. حبس كرد وصفوان زيد را نزد گروهى از بنى جمح زندانى كرد.
... چون ماههاى حرام سپرى شد، خبيب را در حال كه به زنجيربسته شده بود بيرون آوردند و به محل «تنعيم» بردند. زنان وكودكان و بردگان و بسيارى از مردم مكه به تنعيم رفتند. هيچ كسنبود كه نرفته باشد. چون او و زيد بن دثنه را به تنعيم آوردند،تير چوبى بلندى را در زمين نصب كردند. وقتى خبيب را نزديك آنآوردند، گفت: آيا مرا رها مىكنيد و اجازه مىدهيد دو ركعت نمازبگزارم؟ گفتند: آرى. دو ركعت نماز گزارد.
او نمازش را زود به پايان برد و گفت: به خدا سوگند، اگرنمىگفتيد از مرگ مىترسم، بيشتر نماز مىگزاردم. سپس گفت:
پروردگارا! ايشان را يكى پس از ديگرى از ميان بردار و هيچ يكاز آنان را از نظر خشم خود دور مدار...
چون وى را سمت تير چوبى بردند، چهرهاش را سوى مدينهبرگرداندند. سپس او را محكم بستند و گفتند: از اسلام برگرد تاآزادت كنيم. گفت: هرگز، به خدا قسم دوست ندارم همه آنچه برزمين است از آن من باشد و از اسلام برگشته باشم. گفتند: آيادوست دارى محمد به جاى تو بود و تو در خانهات نشسته بودى؟ گفت:
به خدا قسم، دوست ندارم من درخانه خود باشم و خارى وجودمحمد(ص)را بيازارد. پس آنها گفتند: خبيب! از اسلام برگرد. گفت:
هرگز برنخواهم گشت. گفتند: سوگند به لات وعزى اگر برنگردى، تورا خواهيم كشت. گفت: كشته شدن من در راه خدا چيز اندكى است.
آنها چهرهاش رابه سمت مدينه برگردانده بودند. خبيب گفت: امااين كه چهرهام را از قبله برگرداندهايد، مهم نيست; خداوندمىفرمايد:(فاينماتولوا فثم وجه الله...)سپس گفت: پروردگارا!
من چيزى جز چهره دشمن نمىبينم، خدايا در اين جا كسى نيست كهسلامم را به رسولت ابلاغ كند، خودت سلامم را به او برسان ...
آنگاه فرزندان كسانى را كه در بدر كشته شده بودند، فراخواندند. در مجموع چهل نوجوان يافتند. به هريك نيزهاى دادند وگفتند: اين كسى است كه پدران شما را كشته است. آنها با نيزههاىخود ضربتهاى خفيفى به او زدند. او بر روى چوبه دار گشتى زد وچهرهاش به سو كعبه برگشت و گفت: خداى را سپاس كه چهرهام به سوىقبله برگشت... . مردى از بنى عبدالدار كه نامش ابومسيره بود.
آنقدر به وى نيزه زد تا به شهادت رسيد... .
براى زيد بن دثنه هم يك چوبهدار بر پا كردند. او گفت:
مىخواهم دو ركعت نماز بگزارم. چون نماز گزارد، او را بهچوبهدار بستند و گفتند: از آيين خود برگرد و از آيين ما پيروىكن تا آزادت كنيم. گفت: سوگند به خدا، هرگز از دين دستبرنمىدارم.گفتند: اگر محمد دست ما بود و تو در خانهات بودى،خوشحال نمىشدى؟
گفت: به خدا اگر من سلامتباشم و خارى محمد(ص)را بيازارد،خشنود نخواهم بود. ابوسفيان گفت: هرگز نديدهايم كسى چون يارانمحمد به رهبرشان محبت داشته باشند.
ويژگيهاى شهداى رجيع
قابليتهاى بالاى اين مربيان قرآن و مبلغان دين، پيامبر را برآن داشت تا آنها را به فرماندهى مرثدبن ابىمرثد همراه افرادىاز عضل و قاره به منطقه اعزام كند تا از وجود اين عزيزان درراه پيشبرد و اعتلاى اسلام و مسلمانان بهره ببرند.
تاريخ نويسان ويژگيهاى اين بزرگان را چنين نگاشتهاند:
1- آشنايى به قرآن و احكام اسلام
همان گونه كه از شكل دعوت حضورى عضل و قاره برمىآيد، آنهاافراد ورزيده و آشنا به قرآن و احكام اسلامى مىخواستند. بدينجهت، عرضه داشتند: اى پيامبرخدا! قلوب ما به سوى اسلام متوجهشده و محيط براى پذيرش وحى آماده گرديده است. گروهى از يارانخود را همراه ما اعزام فرماييد تا در ميان قبيله ما تبليغكرده، قرآن را به ما بياموزند و ما را از حلال و حرام خدا آگاهسازند. پيامبر(ص)در پاسخ به نداى آنها اين هفت تن را روانهكرد.
2- دليران جبهه و جنگ
از خصوصيات روشن اين گروه، حضور مستمر آنان در جبهههاى حقعليه باطل بود. آنها در جنگ بدر شركت كردند و برخى بزرگان قريشو نيز حارث بن عامر بن نوفل را به قتل رساندند. اين گروه درجنگاحد و برخى از سريهها نيز شركت فعال داشت. ابن اثير مىنويسد:
خالد بن بكير از افرادى بود كه پيش از جنگ بدر پيامبر او راهمراه عبدالله بن جحش و گروهى از مهاجران فرستاد تا راه را بركاروان تجارتى قريش ببندند.
3- رزمجويان كار آزموده
از ويژگيهاى برخى از اين شهداى نكونام، اين بود كه كاملا بافنون نظامى و آرايش جنگى آشنا بوده و نحوه جنگيدن آنها موردتاييد پيامبر(ص)بود. آن حضرت فرمود: هركه مىخواهد بجنگد، روشعاصم را پيش گيرد. ابن حجر عسقلانى مىنويسد:
گويند: در شب بيعت عقبه يا بدر، پيامبر به يارانى كه همراهشبودند، فرمود: اگر در برابر دشمن قرار گرفتيد چگونه مىجنگيد؟
عاصم بن ثابت از جاى برخاسته، در حالى كه تير و كمانش را دردست گرفته بود، گفت: اگر دشمن در فاصله دويست ذراع باشد، فقطتيراندازى مىكنيم و اگر آنقدر نزديك باشد كه نيزهها به آنهابرسد، با نيزه به آنان حملهور مىشويم. هرگاه نيزهها شكست، آنرا كنار گذارده و دستبه شمشير مىشويم.
پيامبر(ص)فرمود: آفرين بر تو، روش جنگ كردن همين است كه بيانكردى. سپس به يارانش فرمود: هركه مىخواهد جنگ كند، مانند عاصمبجنگد.
4- شب زندهداران روزهدار
واقدى مىنويسد: گويند: زيد بن دثنه در خانواده صفوان بن اميهبه زنجير كشيده شده بود. او شبها، شبزندهدارى مىكرد و نمازمىگزارد و روزها روزه مىگرفت... صفوان هنگام افطار كاسه بزرگىشير برايش مىفرستاد.
5- عاشقان پيامبر(ص)
ابن اثير مىنويسد: هنگامى كه خواستند زيد را به قتل برسانند،ابوسفيان به وى گفت: آيا دوست داشتى محمد به جاى تو نزد مابود; او را به قتل مىرسانديم و تو نزد خانوادهات بودى؟ گفت:
هرگز مايل نيستم در همين جايى كه محمد(ص)هست، خارى در پايش رودو او را بيازارد در حالى كه من كنار زن و فرزندانم باشم.
ابوسفيان كه از اين عشق به پيامبر(ص)سختشگفت زده شدهبود. لب به سخن گشود و اظهار داشت: تاكنون نديدهام كسانىمانند ياران محمد چنين يكديگر را دوست داشته باشند.
اين واقعيت را در آخرين لحظات عمر خبيب نيز مشاهده مىكنيم.
چون دو ركعت نماز گزارد، او را به سوى تير چوبىبرده، چهرهاش رابه سوى مدينه گرداندند و محكم وى را بستند. سپس به او گفتند:
از اسلام برگرد تا آزادت كنيم. گفت: هرگز، به خدا قسم، دوستندارم همه آنچه بر زمين است از آن من باشد و از اسلام برگشتهباشم. گفتند: آيا دوست داشتى محمد به جاى تو بود و تو درخانهات نشسته بودى؟ گفت: به خدا قسم، دوست ندارم من در خانهامباشم و خارى وجود محمد(ص)را بيازارد....
6- پاىبندى به اصول در سختترين شرايط
بسيارى از مردم هنگامى كه در شرايط ويژه و بسيار دشوار قرارمىگيرند، به بهانه عوض شدن شرايط، سستى پيشه كرده و از اصولپذيرفته شده دستبر مىدارند. اين پديده زشت هرگز در وجود اينمردان الهى راه نيافت و در شرايط دشوار اسارت، نه مرتكب خلافشدند، نه گوشتحرام خوردند و نه به خيانتى تن دادند. گويند:
زيد بن دثنه در خانواده صفوان بن اميه به زنجير كشيده شده بود.
او شبها شب زندهدارى مىكرد و نماز مىگزارد و روزها روزه مىگرفتو از خوراكيهايى كه با گوشتهاى كشته شده به غير ذبح شرعى بود،نمىخورد... . اين موضوع بر صفوان گران آمد. كسى نزد زيد فرستادو پرسيد: چه خوراكى مىخورى؟ گفت: من از گوشت جانورانى كه براىغير خدا كشته شده باشند، نمىخورم و فقط شير خواهم آشاميد.
در باره خبيب نيز نوشتهاند: وى در خانه زنى به نام ماويه،كنيز بنى عبدمناف، زندانى شده بود. ماويه گويد: چون ماههاىحرام سپرى شد و تصميم به كشتن او گرفتند، پيش او رفتم و آگاهشساختم. به خدا قسم، نديدم از اين هتبيمى به خود راه دهد. اوگفت: براى من تيغى بفرست تا خود را اصلاح كنم. پس من به وسيلهپسرم ابوحسين تيغى برايش فرستادم. چون پسرم راه افتاد و رفت،با خود گفتم: نكند در صدد انتقام برآيد، پسرك را بكشد و بگويدمردى در مقابل مردى. اتفاقا وقتى پسرم تيغ را به او داد و بهشوخى گفته بود: به جان پدرت قسم، خيلى پرجرئتى؟! آيا مادرتنهراسيد وقتى تو را همراه تيغ نزد من فرستاد. من فكرى بكنم.
مگر نه اين است كه شما مىخواهيد مرا بكشيد؟
ماويه مىگويد: من اين سخن را شنيدم. پس گفتم: اى خبيب! مندرتو همان امانت الهى را مىبينم و اين تيغ را براى رضاىپروردگارت برايت فرستادم نه براى اين كه پسرم رابكشى. گفت:
مطمئن باش او را نمىكشم. در آيين ما مكر و غافلگيرى روا نيست.
7- توصيه به پايدارى در روز شهادت
واقدى مىنويسد: زيد بن دثنه و خبيب را در يك روز براى اعدامآوردند... چون يكديگر را ملاقات كردند، يكديگر را به صبر وپايدارى توصيه كردند و از هم جدا شدند.
8- پايهگذارى سنتحسنه
وقتى خبيب را نزديك دار آوردند، گفت: آيا اجازه مىدهيد دوركعت نماز بگزارم؟ گفتند: آرى. دو ركعت نماز گزارد... واقدىمىنويسد: براى من از ابوهريره روايت كردهاند كه مىگفت: نخستينكسى كه هنگام كشته شدن، دو ركعت نماز خواندن را سنت كرد، خبيببود.
زيد بن دثنه نيز پيش از شهادت اين كار را انجام داد.
9- تبليغ از اسلام درحين اسارت
خبيب در حال اسارت با صداى بلند قرآن مىخواند تاگوش شنوندگانبا آيات الهى آشنا شوند.
ماويه مىگويد: خبيب شبها قرآن مىخواند; زنها كه صداى قرآنخواندن او را مىشنيدند. مىگريستند و بر او دل مىسوزاندند.
10- مقاومت در برابر خواست دشمن
عظمت و بزرگوارى اين مردان الهى آن وقت در نظر ما جلوه مىكندكه روحيه عالى اين گروه را بيشتر مورد مطالعه و دقت نظر قراردهيم. در تاريخ مىخوانيم:
عاصم با ديدن اين خيانت هرگز حاضر نشد در امان دشمن واردشود. بدين جهت، گفت: من نذركردهام هرگز پناه مشركى را نپذيرم.
سپس دستبه شمشير برده، در راه دفاع از اسلام و تبليغ آيين حقجان سپرد.
عبدالله بن طارق نيز در نيمه راه كه دستخود را از بند رهاساخت. دستبه شمشير برد و به آنها حمله برد. دشمنان كه ازتسليم شدن وى نوميد بودند. به شدت او را سنگباران كردند و در«مرالظهران» به شهادت رساندند.
چون خبيب را به چوبهدار بستند، به او گفتند: از اسلام برگردتا آزادت كنيم. گفت: هرگز، به خدا قسم دوست ندارم همه آنچه كهدر زمين است از آن من باشد و از اسلام برگشته باشم.
او در بالاى چوبهدار زير لب چنين زمزمه مىكرد:
به خدا سوگند! اگر مسلمان بميرم، غصهاى ندارم كه در كداممنطقه به خاك سپرده شوم. مرگ رقتبار من در راه خدا است و اگراو بخواهد، اين شهادت را بر اعضاى قطعه قطعه من مبارك مىسازد.
11- منزلت والا نزد پروردگار
شهداى والامقام رجيع آنقدر نزد پروردگارشان آبرو كسب كردند كهخداوند دعايشان را مستجاب كرد:
الف واقدى مىنويسد: عاصم در آن روز به خدا عرضه داشت:
پروردگارا! من در آغاز روز از دين تو حمايت كردم، تو در پايانروز پيكرم را حمايت فرماى. اين بدان جهتبود كه دشمن شهدا رابرهنه مىكرد. دشمنان آن قدر نيزه به او زدند تا كشته شد. سلافهدختر سعد بنشهيد كه همسر و چهار پسرش كشته شده بودند و عاصمدو پسرش را در جنگ احد كشته بود. نذر كردهبود اگر بر عاصمچيره شود، دركاسه سرش شراب بياشامد. به همين منظور، براى كسىكه سرعاصم را بياورد، صد ماده شتر جايزه قرار داده بود. اينموضوع را اكثر اعراب و بنىلحيان مىدانستند. بنابراين، تصميمگرفتند: سرعاصم را جدا كنند و آن را براى سلافه دختر سعد ببرندو صد شتر جايزه بگيرند. خداوند متعال زنبوران را برانگيخت تااز پيكرش حفاظت كنند. هركس نزديك مىشد، با نيش زنبورها رو بهرو مىگرديد. زنبورها آنقدر زياد بودند كه كسى ياراى مقابله باآنها را نداشت. پس گفتند: تاشب رهايش كنيد; چون شب فرا رسد،زنبوران خواهند رفت. چون شب رسيد، خداوند سيلى فرستاد كه پيكراو را با خود برد.
ب- هنگامى كه خبيب را به چوبه دار بستند، خداى خود را مخاطبقرار داده، گفت:
پروردگارا! من چيزى جز چهره دشمن نمىبينم، خدايا! در اينجاكسى نيست كه سلامم را به رسول تو ابلاغ كند، خودت چنين كن.
اسامه بن زيد از قول پدرش چنين روايت مىكند: پيامبر(ص)همراهيارانش نشسته بود، حالتى همچون حالت نزول وحى به او دست داد وشنيديم كه مىفرمايد: «سلام و رحمتخدا بر او باد.»
سپس فرمود: «جبرئيل از خبيب بر من سلام مىرساند.»
ج- ماويه مىگفت: به خدا سوگند، هيچ كس را بهتر از خبيبنديدهام. من از شكاف در مواظب او بودم. او را به زنجير كشيدهبودند و من مىديدم كه او خوشههاى انگورى به بزرگى سرانسان دردست داشت و مىخورد. در صورتى كه آن هنگام، موسم انگور نبود وحتى يك حبه انگور هم پيدا نمىشد. بدون ترديد اين روزى خاصى بودكه خداوند به او ارزانى مىفرمود.
12- خرسندى از انجام ماموريت
برخلاف اظهارات برخى از منافقان مدينه كه مىگفتند: اينان نهدر خانه خود نشستند و نه پيام صاحب خود را(پيامبر) «ص» رساندند.
بايد گفت: غرض رساندن رسالت الهى و بيدار كردن مردم بود، حالهركجا كه باشد. وحشيگرىهايى كه در برابر يك معلم قرآن و مبلغدين انجام دادند، زمينه مساعد براى پذيرش اسلام فراهم آورد كهآثار آن به تدريج ظاهر گرديد.
در پايان، خبيب از اين كه به ماموريت و وظيفه دينىاش عملكرده، خشنود است و خدا را چنين مىخواند: خداوندا! ما بهماموريتى كه از سوى پيامبر(ص)داشتيم، عمل كرديم.
يك درس از يك واقعه
از اين خاطره ناگوار ما چه درسى مىگيريم و دشمن چه نتيجهاىگرفت؟
خوشبختانه بايد گفت: اين جريان براى دشمن جز زيان دستاوردىنداشت. دشمن هدف تضعيف قدرت اسلام و مسلمانان را تعقيب مىكرد;ولى ناكام ماند و به عمق محبت مسلمانان به رسولالله پىبرد.
ابوسفيان و ديگران كه شاهد صلابت و مقاومتخبيب بودند. بدينواقعيت اعتراف كردند.
اخنس بن شريف مىگفت:
اگر يادمحمد(ص)مىبايست در موقعيتى فراموش شود، اين موقعيتبود; ولى ماهرگز نديديم پدرى براى فرزندش آن قدر تحمل سختى بكند كه اصحابپيامبر(ص)به خاطر وى تحمل كردند.
آرى، آنان به وظيفه خود عمل كردند و مشمول آيه(الذين يبلغونرسالات الله و يخشونه و لا يخشون احدا الا الله و كفى باللهحسيبا)شدند. امروز نوبت ما است كه اين وظيفه خطير را به هر شكلممكن انجام دهيم و خود را مشمول اين آيه سازيم.
تاريخ جنگ روانى از تاريخ حيات بشر جدا نيست، اما هميشه با اين عنوان به كار گرفته نشده است و مانند ساير مفاهيم، در بستر تاريخ و همراه با مقتضيات زمان و مكان، متحول بوده و سير تطور خود را تا به امروز پيموده است، به گونهاى كه در عصر حاضر، با استفاده از فنآورى، بر پيچيدگى آن افزوده شده است.
در تعريف جنگ روانى، آمده است: «استفاده طراحى شده از تبليغات و ابزارهاى مربوط به آن براى نفوذ در خصوصيات فكرى دشمن، با توسل به شيوههايى كه موجب پيشرفت مقاصد امنيت ملى شود» . (1)
در قرآن كريم، آيات زيادى وجود دارد كه بيشتر آنها ناظر به جنگهاى صدر اسلام در عصر پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله مىباشد.بخشى از اين آيات در مقام پاسخگويى به جنگ روانى دشمن بوده و در صدد است كه آنها را خنثى كند، بخش ديگرى از آيات، كه جنبه تعرضى دارد، مىخواهد روحيه طرف مقابل را تحت تاثير قرار داده، به تسليم وادارد; بخشى ديگر از آيات نيز در زمانى كه مسلمانان احساسضعف وشكست مىكنند، درصدد تقويت روحيه آنان است.
با مطالعه سنت نيز مىتوان روايات متعددى را در اين زمينه ذكر كرد.از مهمترين روايات در اين باب، رواياتى است كه حاكى از جواز به كاربردن خدعه در جنگ است: «الحرب خدعة» . (2)
جنگ روانى از مصاديق بارز «خدعه» به معناى «مكر، حيله و فريب» است. (3)
در فقه اسلامى، خدعه در جنگ جايز است.علامه حلىرحمه الله در كتابهاى تذكره و منتهى بر اين مطلب، ادعاى اجماع نموده است. (4)
رواياتى كه علماى اسلام براى جواز خدعه در جنگ بدان استدلال نمودهاند، گوياى جواز جنگ روانى است.
پيامبراكرم صلى الله عليه وآله با نقشى همه جانبه، كه در جنگها به كار گرفته بود، دگرگونى بزرگى در آيين نبردهاى جديد به وجود آورد.وى جنگ را به تمام جبههها كشاند و از هر سلاحى كه مىتوانستبهره گرفت; همچنان كه نبرد همه جانبه در تمام جبههها جريان داشت، «جنگ روانى» نيز با شدت مورد استفاده قرار مىگرفت. جنگهاى مسلحانه نتيجه عوامل نظامى، اقتصادى و روانى است و به همين دليل به «نبرد همه جانبه» تعبير مىشود. (5)
قرآن كريم به مسلمانان ماموريت داده است تا كليه نيروها و امكاناتى را كه مىتوان در راه جنگ و دفاع و رسيدن به قدرتى بازدارنده به خدمت درآورد، فراهم كنند: «و شما بر (مقابله) با آنها، هر چه در توان داريد، از آلات جنگى و اسبان تازه نفس و آماده، براى تهديد و ترساندن دشمنان خدا و دشمنان خودتان فراهم آوريد.و بر ديگران كه شما بر دشمنى آنان مطلع نيستيد و خدا به آنها آگاه است نيز مهيا باشيد و...» (انفال 8: 60) مرحوم طبرسى در اينباره مىنويسد: «اطلاق آيه "من قوه" شامل انواع سلاحها، افراد آموزشديده، تاسيسات و آموزشگاههاى نظامى، استحكامات، وحدت صفوف و نيروها، تلاش و تكاپوى ملى، رشد و قدرت و استقلال اقتصادى، موضع برتر سياسى، استحكام باورهاى ايدئولوژيك و بالاخره، هر آنچه از پشتوانه مادى و معنوى كه مىتوان به خدمت جنگ درآورد، مىگردد» . (6)
با توجه به گستره بحث «جنگ روانى در قرآن و سيره نبوى» ، از ميان ابزارها و مكانيسمهاى جنگ روانى، در اين نوشتار، فقط موضوع «شايعه» مورد بررسى قرار مىگيرد.ادامه در ادامه مطلب:
دكتر ابوالفضل خوشمنش
وصيت نامه حضرت امام خمينى مشحون از معارف قرآنى است و در آن بهطور صريح يا به طريق اشاره به آياتى از قرآن استناد شده است; نظير نقطهجمع بودن قرآن براى همه مسلمانان بلكه همه انسانها، مبارزه با طاغوت، ودر موارد بسيارى نيز به كلمات و تعابيرى از قرآن تمثل جسته شده است;مثل: شجره خبيثه، بقية الله، خاتم النبيين و مفسد فى الارض. همچنين ازجايگاه قرآن در جوامع اسلامى و تحذير از برداشتهاى انحرافى و التقاطىاز قرآن سخن گفته شده است.
كليد واژهها: وصيت نامه، امام خمينى، وحدت، طاغوت، التقاط،تمثلات قرآنى.
حضرت امام خمينى (ره) مجدد و احياگر معارف اسلام در قرن اخير، يكى از تربيتشدگان مكتب قرآن كريم است. بزرگترين افتخار او صرف عمرى پر بركت در پيروىاز مذهبى است كه مىخواهد حقايق قرآنى را كه سراسر از وحدت بين مسلمين بلكهبشريت دم مىزند، از مقبرهها و گورستانها نجات داده و به عنوان بزرگترين نسخهنجات دهنده بشر از جميع قيودى كه بر پاى و دست و عقل و قلب او پيچيده است واو را به سوى فنا و نيستى و بردگى و بندگى طاغوتيان مىكشاند نجات دهد.
امام (ره) خود از چشمه آب حيات قرآنى نوشيده و شمهاى از آنچه چشيده براىنسلها و عصرها باز گفته است. همچنان كه پس از حيات خاكى خويش، وصيتنامهاى سراسر نور و حكمت قرآنى را فرا راه پويندگان راه خويش قرار داده است.
اين مقال مىكوشد بخشى از ابعاد تاثير عينى قرآن را در اين سند مستحكم بررسىكند .
در اين زمينه توجه به آن چه در دو سوره مؤمنون و شورى آمده، مناسب است. خداىتعالى در سوره مؤمنون فرموده است:
«يا ايها الرسل كلوا من الطيبات و اعملوا صالحا انى بما تعملون عليم و ان هذه امتكمامة واحدة و اناربكم فاتقون» [مؤمنون، 51 و 52]. (1)
از آيه اخير و آيهاى ديگر كه نظير آن است و خواهد آمد، معمولا در مواردى نظيروحدت بين شيعه و سنى استفاده مىشود; لكن قرآن كريم اين نداى وحدت را پس ازذكر سرگذشت نوح [مؤمنون، 23] و پيامبرى ديگر پس از وى بدون تصريح به نام او[مؤمنون، 32] و پيامبرانى ديگر مانند [مؤمنون، 44] موسى و هارون [مؤمنون، 45] و فرزندمريم [مؤمنون، 50] و خطاب به همه رسل مىآورد. همچنان كه در سوره انبياء پس ازذكر سرگذشتهايى از رسول گرامى اسلامصلى الله عليه وآله وسلم [آنبياء، 3 به بعد] و عموم قريههاىديگر [انبياء، 11] و موسى و هارون [انبياء، 48]، ابراهيم [انبياء، 51]، لوط [انبياء، 71]، اسحاقو يعقوب [انبياء، 72]، نوح [انبياء، 76]، داوود و سليمان [انبياء، 78]، ايوب [83]، اسماعيل وادريس و ذالكفل [انبياء، 85]، ذاالنون [انبياء، 87]، ذكريا [انبياء، 89]، يحيى [انبياء، 90] و مريم[انبياء، 91] مىفرمايد: «ان هذه امتكم امة واحدة و انا ربكم فاعبدون» [انبياء، 92] و درنهايت مهر ختم اين سلسله طولانى، ذكر خاتم رسولان و خطابى به اوست كه: «و ماارسلناك الا رحمة للعالمين» [انبياء، 107] اين رحمت فراگير، در بر گيرنده تمامىعالميان است; چنان كه در همين سوره درباره كتاب وى به تمامى اهل عالممىفرمايد: «و هذا ذكر مبارك انزلناه افانتم له منكرون» [انبياء، 50]. (2)
قرآن كريم در اين سورهها و سورههايى ديگر [نظير، شورى 12] نقطه جمع بودنخود را نه تنها براى مسلمانان بلكه به فرموده حضرت امام (ره) براى عائله بشرىنشان مىدهد. ادامه در ادامه مطلب:
دكتر نادعلى عاشورى
استاديار دانشگاه آزاد اسلامى نجف آباد
امام خمينى (ره) قرآن كريم را پس از آنكه مهجور و متروك شده بود، با قيامو رهبرى خود به صحنه آورد. از مهمترين علل مهجوريت قرآن بىتوجهىمسلمانان بويژه علماى اسلامى به معارف و احكام قرآن در مدارس مذهبىو مجامع عمومى و نيز تبليغات سوء دشمنان مبنى بر كهنه و افيون بودنتعليمات قرآن بوده است. حضرت امام (ره) بازگشتبه قرآن را وسيلهسعادت آدمى و نفى سلطه بيگانه مىدانستند و بر آن تاكيد مىورزيدند.
كليه واژهها: مهجوريت قرآن، بازگشتبه قرآن، تبليغات سوء، سلطهبيگانه.
بى ترديد يكى از بارزترين ويژگى نهضتهاى اصلاحى سدههاى اخير در ممالكاسلامى، خصيصه "بازگشتبه قرآن" است كه به وسيله رهبران مسلمان اين جنبشهااظهار شده است.
از سلسله جنبان اين نهضتها يعنى سيد جمال الدين اسد آبادى (1314 -1254ق) گرفته تا بزرگترين مصلح جهان اسلام در قرن حاضر، يعنى حضرت امامخمينى (1368 - 1279ش) كه نهضت اصلاحى خويش را به انقلابى مردمى بر ضداستبداد داخلى و استعمار خارجى تبديل نمود، جملگى شعار "بازگشتبه قرآن" راسر لوحه برنامههاى خويش قرار دادند و جوامع اسلامى را به اتحاد حول محور قرآنو اسلام فرا خواندند.
نتيجه اين دعوت و اهتمام آن شد كه قرآن تا حدودى از زاويه نسيان و فراموشى بهدرآيد و در دو صحنه علم و عمل، چراغ پر فروغ و مشعل روشنگر راه باشد كهنگارش دهها تفسير تمام و نيمه تمام بر قرآن و برپائى صدها و بلكه هزارها جلساتتفسير قرآن در محافل و مجامع اسلامى نشان دهنده حضور علمى قرآن در ميانملتهاى مسلمان در قرن حاضر است. همان گونه كه برپائى دهها نهضت اصلاحى وجنبش آزادى بخش در كشورهاى مسلمان، كه همگى بازگشتبه قرآن را اساس كارخويش قرار داده بودند، بهترين گواه حضور عملى قرآن، و خاصيت انقلابى و رهائىبخش آن در صحنه زندگى مسلمانان و حيات مجدد آنان است.
يكى از محققان در اين باره مىنويسد: "تفسير نگارى در قرن چهاردهم از هر قرنديگرى در تاريخ اسلام، متفاوت و ممتاز است. اين امتياز صرفا به فراوانى انبوهتفاسير هر مشرب و مكتبى ارتباط ندارد; بلكه به تحول ديدگاه تفسيرنويسى نيزمربوط است. در اين قرن سمت و سوى تفسيرنويسى از ديدگاه فردى و اخروى بهديدگاه عرفى و اجتماعى تحول يافته است.
چنين به نظر مىرسد كه بازگشتبه قرآن و نهضت عظيم تفسير نويسى در قرنچهاردهم، بارزترين مختصه و مشخصه انقلاب اصلاحى فراگير يا رنسانس اسلامىاست. آهنگ همواره شنيدنى در اين نهضتسراسرى اصلاح در عالم اسلامى، نواىدلانگيز قرآن، اين قلب تپنده زندگى بخش اسلام و ايران است.
بارى، در يك كلام، هيچ مشخصهاى از بازگشتبه قرآن و كشف مجدد قرآن وارزش اصلاحگر و انقلابانگيز آن، در رنسانس اسلامى بارزتر نيست»[1]. ادامه در ادامه مطلب:
قرآن به مثابه ماه و خورشيد پيوسته روان است. اگر چنان بود كه قرآن با مرگ مردمانىكه بر آنان نازل شده، مىمرد، چيزى از آن باقى نمىماند; بلكه براى هر مردمى آيهاىاست كه آن را قرائت كنند[1].
گفتار و رفتار حضرت امام خمينى به عنوان شخصيتى كه از انديشههاى قرآنىاشباع شده، فهمى مناسب با عصر و نسل جديد از قرآن تلقى مىشود; بنابراين تطبيقسخن و عمل ايشان بر آيات قرآن فهمى روزآمد از قرآن به دستخواهد داد.
برخى از مهمترين موضوعاتى كه به اقتضاى نيازهاى فرهنگى عصر حاضر از اينمنظر شايسته پژوهش به نظر مىرسد، به شرح ذيل است:
1. تهذيب نفس: امام خمينى تهذيب نفس را مقصد نهايى انبيا و اوليا،منشا همهكمالات واصلاحات و مايه استقلال و بقاى نظام اسلامى خواندهاند و آن را براىجوانان مؤثرتر و براى روحانيون و مسؤولان ضرورىتر شمردهاند[2] . مطالعهخاستگاه قرآنى اين انديشه شايسته به نظر مىرسد.
2. ولايت مطلقه فقيه: نوعى از ولايت فقيه كه به منزله جانشينى معصومانعليهم السلامشمرده شود و بر اساس آن همان اختياراتى كه براى آنان بوده است، براى ولى فقيهباشد، از نظريات ويژه امام خمينى تلقى مىشود[3] بررسى اينكه كداميك از آياتقرآن اين نظريه را تاييد مىكند، درخور پژوهش است.
3. مشاركت مردمى: حضرت امام براى حضور مردم در صحنههاى سياسى واجتماعى اهميت فراونى قايل بودند، به گونهاى كه در زمينه انتخابات و راى آنانقيموميت مجتهدان را بر آنان مردود مىشمردند[4]. اين امر بسيار درخور توجه استو بررسى اينكه كداميك از آيات قرآن بر چنين انديشهاى مهر تاييد مىنهد، شايستهتحقيق است.
4. خودى و غيرخودى: اين مساله كه حضرت امام چه كسانى را خودى و دوستامت اسلامى و نيز چه كسانى را غير خودى و دشمن آن مىشمرده است وخاستگاهقرآنى انديشه ايشان در اين زمينه چه آياتى از قرآن است، از ديگر موضوعات شايستهپژوهش است[5] .
5. نرمى و خشونت: ديدگاه حضرت امام در اين خصوص كه با چه كسانى نرمىو مدارا رواست و با چه افرادى و در چه شرايطى خشونت و سرسختى لازم است[6]و اينكه اين ديدگاه از كداميك از آيات قرآن سرچشمه گرفته است، درخور مطالعه بهشمار مىآيد.
6. اصلاحطلبى: اصلاحطلبى و احياگرى در دين و جامعه از موضوعات بسياربحثانگيز به شمار مىرود. بررسى ديدگاه حضرت امام خمينى دراين زمينه ومطالعه خاستگاه قرآنى آن درخور پژوهش محسوب مىشود[7].
7. تحزب: حضرت امام گاهى پيدايش احزاب را از آن رو كه منشا تفرقه و از ميانرفتن وحدت كلمه بوده است، ناپسند شمردهاند [9] و گاهى بر آن به جهت زمينهسازى ظهور ديدگاههاى مختلف فكرى و سياسى مهر تاييد گذاردهاند[10] . منشاقرآنى اين انديشهها درخور مطالعه و تحقيق است.
1 . محمد باقر مجلسى; بحار الانوار ج 35، ص403.
2 . امام خمينى; صحيفه نور، ج6، ص138 و ص146 و ج7، ص15 و ج15، ص201 و ج16، ص1 و 8 و ج 17،ص17 ج18، ص16.
3 . صحيفه نور، ج20، ص170.
4 . همان، ج 20، ص193 و ج 18 ص242.
5 . همان، ج1، ص54 و ص132 و ج2، ص100 و ص116 و ج3، ص225 و ج5، ص224 و ج6، ص42 و233 و241 و ج7، ص207 و264 و ج8، ص40.
6 . همان ج4، ص128 و ج5، ص71 و ج7، ص223 و ج8، ص237 و 269.
7 . همان ج1، ص67 و ج2، ص43.
8 . ج8، ص53.
9 . ج20، ص210 و ج18، ص134 و ج21، ص46.
در زمان غيبت امام زمان (عليه السلام) منتظران آن حضرت چه وظايفى بر عهده دارند؟
در تفكر شيعى انتظار موعود به عنوان يك اصل مسلّم پذيرفته شده، و از آن به عنوان برترين اعمال ياد شده و تأكيد شده است كه منتظر فرج باشيد و از رحمت خدا مأيوس نباشيد (به جهت طولانى شدن غيبت) چرا كه بهترين اعمال در پيش خداوند انتظار فرج است.
از بررسى اخبار و روايات معصومين(عليهم السلام)وظايفى چند در عصر غيبت براى منتظران استفاده مى شود:
1 ـ شناخت حجت خدا و امام زمان (عليه السلام): مهم ترين وظيفه ى يك فرد منتظر تلاش براى كسب معرفت نسبت به وجود مقدس امام زمان (عليه السلام) است; چرا كه انسان بدون شناخت امام و منزلت او نمى تواند وظيفه ى خود را در رابطه ى با او تشخيص دهد. در روايت آمده است:
«من مات و لم يعرف امام زمانه مات ميتة جاهلية».
«هر كس بميرد و امام زمان خويش را نشناسد به مرگ جاهليت مرده است.»
2 ـ تهذيب نفس و كسب فضايل اخلاقى (خود سازى فردى): منتظر واقعى هميشه در صدد كسب فضايل اخلاقى و آراسته شدن به صفات خوب انسانى است.
3 ـ تلاش براى اصلاح جامعه (خود سازى اجتماعى): تلاش براى برطرف كردن مفاسد اجتماعى از طريق امر به معروف و نهى از منكر و اهتمام براى تربيت نسل مهذّب و كارا و خلاصه آماده سازى زمينه براى ظهور امام زمان (عليه السلام)يكى از وظايف منتظر واقعى است، چون تا زمينه ى ظهور فراهم نگردد امكان ظهور امام زمان (عليه السلام)ميسر نخواهد شد.
4 ـ كسب آمادگى هاى فكرى و فرهنگى و نظامى براى يارى امام زمان (عليه السلام): چرا كه آن حضرت پس از قيام به يارانى نياز دارند كه حداقل در يكى از عرصه ها بتواند مفيد واقع گردد.
5 ـ توبه از گناهان
6 ـ اطاعت و پيروى از نايبان امام زمان (عليه السلام): همان طور كه مى دانيم در زمان غيبت امام زمان (عليه السلام) مردم موظفند در تمام كارها و حوادث، به توصيه ى ائمه ى اطهار(عليهم السلام)بويژه امام زمان (عليه السلام) به فقهاى جامع الشرايط ـ كه نواب عام آن حضرت هستند ـ مراجعه كنند و به احكامى كه آن ها طبق موازين شرعى صادر مى كنند، عمل نمايند.
7 ـ دعا براى سلامتى امام زمان (عليه السلام) و تعجيل فرج ايشان: منتظر واقعى در هر صبح و شام با خلوص نيت از پيشگاه خداى مهربان سلامتى و ظهور امام زمان (عليه السلام)را درخواست مى نمايد.
8 ـ صدقه دادن براى سلامتى امام زمان (عليه السلام)
9 ـ انجام اعمال عبادى مانند خواندن نماز و قرآن، زيارت نمودن به نيابت از امام زمان (عليه السلام)
10 ـ توجه به اماكنى كه مورد عنايت امام زمان (عليه السلام) است نظير مشاهد مشرفه، مسجد سهله، مسجد جمكران و ...
11 ـ توسل به امام زمان (عليه السلام) و زيارت آن حضرت با زيارت ها و دعاهايى كه در كتب ادعيه مانند مفاتيح الجنان آمده و از آن جمله موارد ذيل است:
الف) دعاى عهد كه هر روز صبح بعد از نماز خوانده مى شود: اللهم رب النور العظيم و رب الكرسى الرفيع ... ،
ب) دعاى اللهم عرفنى نفسك فانك لم ان لم تعرفنى نفسك ... اين دعا در عصر روز جمعه خوانده مى شود،
ج) دعاى كه براى برآورده شدن حاجات ذكر شده است و با اين عبارت شروع مى شود: الهى عظم البلاء و برح الخفاء ...،
د) دعا براى سلامتى امام زمان (عليه السلام): اللهم كن لوليك الحجة ابن الحسن ...،
هـ) دعاى حضرت مهدى (عليه السلام) كه با اين عبارت آغاز مى شود: اللهم ارزقنا توفيق الطاعة و بعد المصيبته ...،
و) زيارت آل ياسين.
جهت توضيح بيشتر به كتابهاى (وظيفة الانام) و (شيوه هاى يارى قائم آل محمد عليه السلام) مراجعه شود
آيا در دوره غيبت كبرى ملاقات با امام زمان (عليه السلام) ممكن است و چه افرادى و تحت چه شرايطى مى توانند حضرت را ملاقات كنند؟
با توجه به رواياتى كه در مورد ملاقات با امام زمان (عليه السلام) وارد شده است، نظر علماء بر اين است كه در دوره غيبت كبرى ملاقات با امام زمان (عليه السلام)ممكن است. و حكايت هاى زيادى كه در زمينه ديدار با امام زمان (عليه السلام) در كتاب ها نقل شده است، مؤيد امكان ملاقات با حضرت است.
ديدار و رو يا رويى با حضرت به سه صورت ممكن است پيش آيد:
1 ـ ديدار حضرت با عنوان غير واقعى ايشان، به طورى كه كاملا براى ديدار كننده، نا شناس باشند.
2 ـ ديدار حضرت با عنوان حقيقى ايشان، بدون اينكه اين امر را ملاقات كننده متوجه شود ـ مگر پس از پايان ديدار ـ متوجه باشد.
3 ـ ديدار حضرت با عنوان حقيقى ايشان، و به صورت اختيارى در حالى كه ديدار كننده نيز در اثناى ملاقات متوجه اين امر باشد، اين گونه ديدار بسيار كم نقل شده است مانند
ملاقات سيد بن طاووس و علامه بحرالعلوم.
آرى هر شيعه پاك سرشتى مى تواند آن حضرت را ملاقات كند ولى بايد توفيق رفيقش شود، از گناهان و موارد شبهه دار و مشكوك پرهيز كرده و درون خويش را از آلودگى هاى روحى پاك كند، و از طرفى به ايمان و يقين و صفات پسنديده، انجام واجبات و مستحبات نظير استمرار بر نماز شب، زيارت عاشورا، زيارت جامعه، دعاى عهد، دعاى فرج، دعاى ندبه، زيارت آل يس و ... و ذكر حق تعالى جان خود را آراسته كرده و در رفع نيازمنديهاى مردم و اصلاح جامعه كوشا باشد، تا نور ولايت در دل او بتابد و توفيق ديدار حضرت نصيبش گردد. مشتاق ديدار امام زمان (عليه السلام) علاوه بر اينكه در خود زمينه ملاقات با حضرت را ايجاد مى كند، بايد به نكاتى چند توجه داشته باشد:
الف ـ ديدار حضرت يك اصل اساسى و ضرورى نيست; يعنى اين گونه نيست كه اگر شخصى توفيق ديدار حضرت را پيدا نكرد، مورد عنايت آن حضرت نيست يا از پيروان صادق و شيعيان راستين آن حضرت محسوب نمى شود، زيرا حتى در زمان حضور پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) وائمه (عليه السلام) هم شيعيان راستينى بودند كه حتى براى يك بار توفيق ديدار نيافتند. آنچه در دوران غيبت اصل اساسى براى يك شيعه است، انتظار صادقانه، ايجاد زمينه براى ظهور حضرت و عمل به تكاليف دينى است. در روايت است كه:
« هر كس با انتظار قائم (عليه السلام) از دنيا رود، همچون كسى است كه در خيمه امام زمان (عليه السلام) و در خدمت او باشد».
(بحارالانوار، ج 52، ص 125)
ب ـ دل خود را با نور محبت و ولايت ايشان آشنا سازد و براى اطاعت از خداوند به شدت تلاش كند و در راه تحقق اين هدف گام بردارد.
ج ـ انگيزه هاى مادى و دنيا گرايانه را ترك كند.
د ـ از افراط و تفريط و اقداماتى كه ضرر قطعى براى روح و جسم او دارد پرهيز كند.
هـ ـ از عزلت و كناره گيرى و بى توجهى به مسئوليت هاى اجتماعى دورى گزيند.
و ـ از تماس گرفتن با افرادى كه در لباس هاى گوناگون، اين ابزار مقدّس را دستمايه اهداف دنيايى خويش قرار مى دهند دورى گزيند.
ز ـ از تأخير فيض ديدار به خاطر مصلحت هايى خاص و الهى نااميد نگردد.
در زمينه ى همسر و فرزند داشتن امام زمان (عليه السلام) به دو دسته از روايات بر مى خوريم بر اساس اين دو دسته از روايات گروهى معتقدند كه امام زمان (عليه السلام)همسر و فرزندانى در دوره ى غيبت دارند، و بر طبق بخش ديگرى از روايات عده اى معتقد شده اند امام زمان (عليه السلام)زن و فرزند داشتن شان متيقن نيست. آن كسانى كه مى گويند امام زمان (عليه السلام) زن و فرزند دارند به سه دليل تمسك جسته اند:
1 ـ قواعد كلى: يعنى بر طبق احكام اسلام يكى از سنت هاى مهم پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) ازدواج است كه امام زمان (عليه السلام) به رعايت سنت هاى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)از همه مردم اولى است.
2 ـ روايات: به عنوان مثال سيد بن طاووس در جمال الاسبوع مى فرمايد: روايتى با سندهاى متصل يافتم كه حضرت ولى عصر (عليه السلام) را اولاد بسيارى است در شهرهاى كرانه ى دريا كه آن ها هركدام والى و حاكم اند ...
3 ـ دعاها: در برخى از دعاها نامى از فرزند امام زمان (عليه السلام) به ميان آمده است مثل يا مولاى يا صاحب الزمان صلوات الله عليك وعلى آل بيتك ... على اهل بيتك ... روى هم رفته اين موارد به زن و فرزند داشتن امام زمان (عليه السلام) دلالت دارند.
مرحوم كفعمى در كتاب مصباح نقل كرده است كه بر طبق روايتى همسر آن حضرت از نسل عبد العزّى پسر عبدالمطلب مى باشد ... 1 ـ لازم به تذكر است كه به روايات مذكور از جهات مختلفى ايرادهايى وارد كرده اند كه در اين باره به كتاب يكصد
پرسش و پاسخ پيرامون امام زمان (عليه السلام) صفحه 141 و 142 و 143 مراجعه كنيد.
در مقابل دلايلى هم اقامه شده است كه آن حضرت حداقل هم اكنون فرزندى ندارد از جمله آنها است روايتى كه مسعودى از على بن ابى حمزة ابن السّراج و ابن سعيد مكارى نقل مى كند كه آن دو مى گويند به خدمت امام رضا (عليه السلام)رسيديم على بن ابى حمزه عرض كرد «از پدرانت روايت كرده ايم كه امام از دنيا نمى رود تا فرزندش را ببيند.» حضرت فرمودند: «آيا در اين حديث روايت كرده ايد الاّ القائم» عرض كردند: «بلى»، يا در روايت ديگر دارد: امامى وجود ندارد مگر اين كه فرزندى دارد جز امامى كه حسين (عليه السلام) براى او از قبر بيرون مى آيد او فرزند ندارد و ...
به هر حال اگر چه همسر و فرزند داشتن آن حضرت محتمل است، اما در بررسى اخبار و احاديث وارده روايت معتبرى كه موجب اطمينان باشد به چشم نمى خورد، يا در عين حال نه زن و فرزند داشتن و نه زن و فرزند نداشتن هيچ كدام با احكام اسلام منافاتى ندارد; چرا كه نكات منفى ترك تأهل به جهت برخوردارى امام (عليه السلام) از نيروى عصمت متوجه امام (عليه السلام)نمى باشد. در مورد خصوصيات خاص و دقيق همسر و تعداد فرزندان مطلبى خاص در روايات به چشم نمى خورد.
آيا امام زمان (عليه السلام) از اعمال و رفتار ما آگاه هستند؟
بنابر آنچه در قرآن مجيد و روايات معصومين(عليهم السلام)آمده است، همه ى ائمه و از جمله امام زمان (عليه السلام) از اعمال و رفتار ما آگاه هستند.
قرآن مجيد مى فرمايد:
( وقل اعملوا فسيرى الله عملكم ورسوله والمؤمنون ... ) سوره توبه ، آيه 105.
بگو: هر عملى مى خواهيد انجام دهيد، پس خدا، رسولش و مؤمنان عمل شما را مى بينند ...
در رواياتى كه در تفسير آيه آمده است، گفته شده كه مراد از مؤمنان در اين آيه ائمه ى معصومين(عليهم السلام)هستند. پس اصل آگاهى امام زمان (عليه السلام) از اعمال و رفتار ما امرى مسلّم است، ولى چگونگى حصول اين عمل از راه هاى مختلفى است از جمله:
1 ـ خداى تبارك و تعالى به ايشان چشمى داده است كه همه چيز را مى بينند. حضرت عيسى (عليه السلام) ـ كه بعد از ظهور امام زمان (عليه السلام)مى آيد و پشت سر آن بزرگوار نماز مى خواند ـ طبق گفته ى قرآن مجيد از آنچه مردم در خانه هايشان ذخيره كرده بودند و آنچه مى خوردند خبر مى داد، بدون اين كه آن ها را در ظاهر ديده باشد سوره آل عمران، آيه 49. با توجه به اين كه مقام حضرت مهدى (عليه السلام) از حضرت عيسى (عليه السلام) بالاتر است، پس حتماً از اعمال و رفتار ما آگاهى دارد.
2 ـ ملائكه بر امام زمان (عليه السلام) نازل مى شوند و نامه ى اعمال بندگان را به حضرت مهدى (عليه السلام) عرضه مى كنند. در روايات آمده است كه هفته اى دو بار نامه ى اعمال بندگان به امام زمان (عليه السلام) عرضه مى شود. در برخى از روايات مى خوانيم كه در روزهاى دوشنبه و پنج شنبه نامه ى اعمال بندگان به حضرت عرضه مى شود
« ان الاعمال تعرض على النبى (صلى الله عليه وآله وسلم) فى كل اثنين و خميس فيعلمها وكذلك تعرض على الائمة (عليه السلام) فيعرفونها ».
بحارالانوار، ج 5، ص 329.
3 ـ ملائكه بر حضرت نازل مى شوند و اين علوم را بر ايشان القا مى كنند. غير از اين راه ها، ممكن است راه هاى ديگرى هم باشد كه ما از آن ها بى خبريم. البته اين علم و آگاهى حضرت، به اعمال و رفتار ظاهرى ما منحصر نمى شود، بلكه آن بزرگوار از نيت هاى ما هم آگاه است.
سيري گذرا در كتب مقدسه اديان و مذاهب مختلف جهان، هر پژوهشگر با انصافي را به پذيرش اين حقيقت ناگزير ميسازد كه اعتقاد به ظهور مصلحي كه در آخرالزمان ظهور كرده، جهان را پُر از عدل و داد خواهد كرد، يك اعتقاد جهاني و همگاني است و همه پيامبران از طرف آفريدگار توانا به قوم خود نويد داده اند كه سرانجام مصلحي غيبي ظهور كرده، طومار جنايتها و خيانتها را در هم پيچيده حكومت واحد جهاني را بر اساس عدالت و آزادي واقعي بنياد خواهد نهاد. از اين رهگذر پيروان راستين همه اديان آسماني در انتظار آن مصلح بزرگ دقيقه شماري ميكنند و نويد ظهور آن انقلابگر پيروز در همه كتابهائي كه از نظر پيروانشان كتاب آسماني شناخته ميشود، يافت ميشود، كه در اينجا به چند نمونه كوتاه اشاره ميكنيم:
1 - زبـور:
قرآن كريم تعبيري را از زبور نقل ميكند كه در زبور فعلي عينا موجود است. قرآن كريم ميفرمايد:
« وَ لَقَد كَتَبنا في الزَبور مِن بَعد الذِكر انَ الارضَ يرثُها عباديَ الصالحونَ. » 1
« علاوه بر ذكر(تورات) در زبور نيز نوشتيم كه بندگان صالح من وارث زمين خواهند شد. »
و اينك متن زبور:
« زيرا كه شريران منقطع خواهند شد، و اما منتظران خداوند، وارث زمين خواهند شد. هان بعد از اندك زماني شرير نخواهد بود، در مكانش تامل خواهي كرد و نخواهد بود. و اما حليمان وارث زمين خواهند شد...زيرا كه بازوان شرير شكسته خواهد شد. و اما صالحان را خداوند تاييد ميكند. خداوند روزهاي كاملان را ميداند و ميراث آنها خواهد بود، تا ابد الاباد. » 2
و در جاي ديگر ميفرمايد:
« قومها را به انصاف داوري خواهد كرد. آسمان شادي كند و زمين مسرور گردد. دريا و پري آن غرش نمايند. صحرا و هر چه در آن است به وجد آيد. آنگاه تمام درختان جنگل ترنم خواهند نمود به حضور خداوند. زيرا كه ميآيد. زيرا كه براي داوري جهان ميآيد. رُبع مسكون را به انصاف داوري خواهد كرد. » 3 نويدهاي مصلح غيبي در زبور بسيار فراوان است، طالبين ميتوانند به متن مزامير كه در ضمن عهد عتيق چاپ شده، مراجعه فرمايند.
2 – تـورات:
نويدهاي مصلحي كه در آخرالزمان ظهور كرده جهان را پر از عدل و داد كند. در تورات و ديگر كتابهاي مندرج در عهد عتيق بسيار فراوان است كه به سه نمونه كوتاه بسنده ميكنيم: در كتاب اشعيا نبي ميخوانيم:
« مسكينان را به عدالت داوري خواهد كرد...گرگ با بره سكونت خواهد كرد، پلنگ با بزغاله خواهد خوابيد...و در تمامي كوه مقدس من، ضرر و فسادي نخواهند كرد، زيرا كه جهان از معرفت خداوند پر خواهد شد. » 4
و در كتاب دانيال نبي ميخوانيم كه خداوند خطاب به حضرت دانيال ميفرمايد:
« و در آن زمان ميكائيل، امير عظيمي كه براي پسران قوم تو ايستاده (قائم) است خواهد برخاست...و بسياري از انكه در خاك زمين خوابيدهاند، بيدار خواهند شد...انكه بسياري را به عدالت رهبري مينمايند مانند ستارگان خواهند بود تا ابدالاباد. اما تو اي دانيال! كلام را مخفي دار و كتاب را تا آن زمان مهر كن. بسياري به سرعت تردد خواهند نمود... خوشا بحال آنان كه انتظار كشند. » 5
و در كتاب حبقوق نبي آمده است:
« اگر چه تاخير نمايد برايش منتظر باش، زيرا كه البته خواهد آمد و درنگ نخواهد كرد...بلكه جميع امتها را نزد خود جمع ميكند و تمامي قومها را براي خويشتن فراهم ميآورد. » 6
3 – انجيـل:
بيشتر نويدهاي انجيل به تعبير « پسر انسان » است، كه اين تعبير طبق نوشته مسترهاكس آمريكائي، بيش از 80 بار در انجيل و ملحقات آن (عهد جديد) تكرار شده كه فقط 30 مورد آن
با حضرت عيسي (ع) قابل تطبيق است 7 و 50 مورد ديگر آن از نجات دهندهاي سخن ميگويد كه در آخرالزمان ظهور خواهد كرد. عيسي (ع) نيز با او خواهد آمد. و او را جلال خواهد
داد. و اينك چند نمونه از متن اناجيل:
« همچنانكه برق از مشرق ساطع شده تا به مغرب ظاهر ميشود، ظهور پسر انسان نيز چنين خواهد شد...انگاه علامت پسر انسان در آسمان پديد گردد و در آن وقت جميع طوايف زمين سينه زني كند و پسر انسان را ببينند كه برابرهاي آسمان با قوت و جلال ميآيد... اما از آن روز و ساعت هيچكس اطلاع ندارد، حتي ملائكه آسماني...لهذا شما نيز حاضر باشيد، زيرا در ساعتي كه گمان نبريد پسر انسان ميآيد. » 8
و در جاي ديگري مي گويد:
« در آن وقت فرشتگان خود را از جهات اربعه از انتهاي زمين تا به اقصاي فلك فراهم خواهد آورد...ولي از آن روز و ساعت غير از پدر هيچكس اطلاع ندارد، نه فرشتگان در آسمان و نه پسر هم، پس بر حذر باشيد و بيدار شده دعا كنيد، زيرا نميدانيد كه آن وقت كي ميشود. » 9
و نيز مي فرمايد:
« كمرهاي خود را بسته، چراغهاي خود را افروخته بداريد...خوشا به حال آن غلامان كه آقاي ايشان چون آيد ايشان را بيدار يابد...پس شما نيز مستعد باشيد، زيرا در ساعتي كه گمان نبريد پسر انسان ميآيد. » 10
4 - كتب مقدّسه هندوها:
در كتب مقدسهاي كه در ميان هندوها به عنوان كتاب آسماني شناخته شده: اشارات فراواني، به مصلح آسماني منتظر هست كه به چند نمونه بسنده ميكنيم:
« كالكي، مظهر دهم و يشنو، در انقضاي كلي يا عصر آهن سوار بر اسب سفيدي در حاليكه شمشير برهنه درخشاني به صورت ستاره دنباله دار در دست دارد، ظاهر ميشود، و شريران را تماما هلاك ميسازد و خلقت را از نو تجديد، و پاكي را رجعت خواهد داد. » 11
و در جاي ديگري مي گويد:
« دور دنيا تمام شود به پادشاه عادلي در آخرالزمان كه پيشواي ملائكه و پريان و آدميان باشد. حق و راستي با او باشد. آنچه در درياها و زمينها و كوهها پنهان باشد، همه را به دست آورد و از آسمانها و زمين آنچه باشد خبر ميدهد. از او بزرگتر كسي به دنيا نيايد. » 12
و نيز در جاي ديگري مي گويد:
« پادشاهي و دولت دنيا به فرزند سيد خلائق در دو جهان (كشن) تمام شود و كسي باشد كه بر كوههاي مشرق و مغرب حكم براند و فرمان كند و برابرها سوار شود و فرشتگان كاركنان او باشند، جن و انس در خدمت او شوند و از سودان كه زير خط استوا است تا سرزمين تسعين كه زير قطب شمالي است، و ماورا بحار را صاحب شود و دين خدا زنده گردد. و نام او « ايستاده » (قائم) باشد و خداشناسي باشد. » 13
5 - كتب مقدّسه مانـويه:
در كتاب « شابوهرگان » كتاب مقدس مانويه، نام « خردشهر ايزد » آمده كه بايد در آخرالزمان ظهور كند و عدالت را در جهان بگسترد. همچنين در تعاليم ماني از مرد بزرگواري بحث شده كه دوازده جانشين دارد و بوسيله آنها ارواحي كه شايستگي دارند به بهشت راه مييابند. 14
6 - كتب مقدسه زردشتيان:
موعود آخرالزمان در اوستا « استوت ارت » يا « سوشيانت » ناميده ميشود، كه در پهلوي « سوشيانس » گويند. سوشيانس به معناي سودمند است و در گاتها به معناي رهاننده يا نجات دهنده ذكر شده است. در منابع زردشتي هر كجا سوشيانت مطلق آمده، آخرين موعود اراده شده است. نويدهاي مربوط به موعود آخرالزمان در متن اوستا موجود است و در ميان منابع زردشتي در كتاب هفتم دينكرد بيش از همه از ظهور سوشيانت بحث شده است:
« چاره و درمان جميع دردها و رنجها با اوست، رنج و بيماري و پيري و ظلم و بي ديني و فساد را ريشه كن سازد. مردمان ناپاك را نابود سازد و همه آنها را براندازد. » 15
و در جاي ديگري مي گويد:
« سوشيانت (نجات دهنده بزرگ) دين را به جهان رواج دهد، فقر و تنگدستي را ريشه كن سازد، ايزدان را از دست اهريمنان نجات داده، مردم جهان را همفكر و هم گفتار و هم كردار سازد. » 16
7 – جيـنهـا:
در كتب مقدسه جينها آمده است:
« هنگامي كه فساد و انحطاط و تباهي جهان را فرا گيرد شخص كاملي كه آن را « تيرتنگو » (نويد دهنده) گويند، ظهور كرده، تباهي را از بين ميبرد و پاكي و صافي را از نو برقرار ميسازد. » 17
8 - برهمائيان:
در كتب مقدسه برهمائيان از ظهور « ويشنو » نويدهاي فراواني هست:
« ويشنو در ميان مردم ظاهر ميگردد...او از همه كس قويتر و نيرومندتر است... در يك دستِ ويشنو شمشيري به مانند ستاره دنباله دار و در دست ديگر انگشتري درخشنده دارد. هنگام ظهور وي، خورشيد و ماه تاريك ميشوند و زمين خواهد لرزيد. » 18
9 - چينيان:
در « مهابهارت » يك فصل تمام به « كريشنا » اختصاص داده شده، و « بهگود گيتا » شرح و بسط همان فصل است. در « مهابهارت » پس از تقديس فراوان از كريشنا چنين آمده است:
« كريشنا ظهور كرده جهان را نجات ميدهد. » 19
10 - ملل مختلف جهان:
پس از يك بررسي عميق در تاريخ زندگي و اعتقادات ملل مختلف جهان به اين نتيجه ميرسيم كه همه ملل مختلف بر اساس اعتقاداتي كه از كتابهاي مذهبي يا رجال ديني خود فرا
گرفتهاند، در انتظار مصلحي هستند كه در آخرالزمان ظهور كرده جهان را پر از عدل و داد خواهد نمود: اسنها، اسلاوها، سلتها، ژرمنها، اهالي صربستان و اقوام اسكانديناوي در انتظار ظهور موعودهائي به نامهاي مختلف، چون: « آرتور »، « اودين »، « كالويبرك »، « ماركوكراليويچ »، « بوخص »، « بوريان بورويهم » و عناوين ديگر، ميباشند كه معتقدند موعودهايشان روزي ظهور كرده، به جنايتها و خيانتهاي جهان خاتمه داده، عدالت و داد را در جهان گسترش خواهند داد.
================================================
پینوشتها
================================================
1 - انبيا 105
2 - مزامير، مزمور 37،
3- مزامير، مزبور 96
4 - كتاب اشعيا نبي فصل 11
5 -كتاب دانيال نبي فصل 12
6 - كتاب حبقوق نبي فصل 2
7- قاموس مقدس ص 219
8- انجيل متي فصل 24
9- انجيل مرقس فصل 13
10- انجيل لوقا فصل 12
11- اوپانشياد ص 737
12- باسك از كتب مقدسه هندوها
13- شاكموني از كتب مقدسه هندوها
14- شابوهرگان ترجمه مولر
15- سوشيانت ص 104
16- جاماسب نامه ص 121
17- اوپانيشاد مقدمه ص 54
18- ريك ودا ماندالاي 4، 16 و 24
19- اوپانيشاد ص 647
آنچه كه از نظر به عقائد فرق مختلف اسلامى اعمّ از سنّى و شيعه بدست مى آيد اين است كه همه ى فرق اسلامى در مسأله ى اعتقاد به حضرت قائم ـ ارواحنا فداه ـ كه زمين را از عدل و داد پر مى كند، متّحد هستند; اگر چه برخى داراى عقائد ناصواب و متشتّت در مود شخص آن حضرت اند و خود نشان دهنده ى كثرت اهتمام دين اسلام به مسأله ى مهدويّت مى باشد به تعبير ديگر آن قدر رسول خدا ـ صلّى اللّه عليه وآله ـ و ائمه معصومين ـ عليهم السلام ـ به قضيّه قيام حضرت مهدى ـ ارواحنا فداه ـ و برپا سازى حكومت عدل در سراسر جهان بدست مبارك آن
حضرت تأكيد فرموده اند كه جاى هيچگونه انكارى براى مسلمانان نگذاشته و فرق مختلف اگر چه باطل بوده و رؤساى آنها واقف به بطلان مذهب خود مى باشند وليكن اين مسأله را نتوانسته اند انكار كنند و همگى بدان اقرار نموده اند.
فرق شيعى
كلمه ى شيعه در لغت به معناى پيرو و تابع است و در كلام رسول خدا ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ چنانچه از طريق شيعه و سنّى به كثرت روايت شده كسانى هستند كه معتقد به خلافت و جانشينى دوازده نفر از اهل بيت پيغمبر خدا ]كه نام آنها نيز از طريق روايات عامّه و خاصّه تصريح شده است [باشند و اگر كسى يك نفر از اينها را انكار كند همه را انكار كرده و شيعه و پيرو دين خدا نيست و اگر هم آنها را بعنوان فرقه هاى شيعى در اين جا ذكر مى كنيم از اين باب است كه در برابر اهل تسنن مى باشند كه آنها از ابتدا هيچكدام از خلفاى رسول خدا را به
عنوان امام و جانشين آن حضرت نمى دانند والاّ فرقه ى شيعه يك فرقه بيشتر نيست و مانند ساير فرق احداث نشده است بلكه به نصّ كلمات رسول خدا پيروان واقعى مولى الموحدين اميرالمؤمنين على بن ابى طالب و يازده فرزند معصوم آن بزرگوار كه آخرين شان حضرت بقيّة اللّه الاعظم حجّة بن الحسن المهدى ـ ارواحنا فداه ـ مى باشند. لازم به تذكّر است كسانى هم كه قائل به امامت اين دوازده نفر باشند وليكن براى خود قطبى قائل باشند كه مدعى مقام ولايت كليّه ائمّه بوده و يا قائل به شيخى باشند كه معرفت او را همچون معرفت امام زمان واجب بدانندـ مانند فرق متصوفه و شيخيه و... آنها هم از جرگه تشيع خارج اند و هر كس غير دين اسلام ـ با تمام آنچه كه پيغمبر خدا از جانب خدا آورده ـ را اختيار كند از او قبول نمى شود ـ چه از آن كم كرده باشند و چه زياد كرده باشدـ و مصداق آيه ايمان به بعض كتاب وانكاربعض خواهند بود. فرقه هاى شيعى در زمان ائمه ـ عليهم السلام ـ به گروههاى مختلفى تقسيم شدند و هر كدام راهى را پيمودند و به گمراهى و ضلالت افتادند چنانكه اهل سنّت از ابتدا گمراه شدند. و ما در اينجا نظر تعدادى از اين فِرَق را ذكر مى كنيم تا معلوم شود كه مسأله ى مهدويّت مسأله ى
اتفاقى بين همه ى فرقه هاست.
كيسانيّه
فرقه ى كيسانيه بر اين باورند كه مهدى موعود از اولاد اميرالمؤمنين ـ عليه السلام ـ است و او كسى جز محمّد بن حنفيّه فرزند آن حضرت نيست. شيخ جليل ابو محمّد حسن بن موسى نوبختى خواهرزاده ى ابو سهل نوبختى كه از علماى عهد غيبت صغرى است در كتاب «فِرق و مقالات» فرموده است: بعد از شهادت حضرت سيدالشهداء ـ عليه السلام ـ فرقه اى قائل شدند به اينكه محمّد بن حنفيّه امام هادى مهدى است و اوست وصىّ علىّ بن ابى طالب ـ عليه السلام ـ . و نيست براى احدى از اهل بيت او كه او را مخالفت كند و بيرون رود از امامتش و شمشير بكشد مگر
به اذن او و بيرون نرفت حسين ـ عليه السلام ـ براى قتال يزيد مگر به اذن او و اگر بيرون رفته بود بى اذن او هلاك و گمراه بود و اين كه هر كه مخالفت كند محمّد را كافر و مشرك است . . .
و چون محمّد بن حنفيّه وفات كرد در مدينه در ماه محرم سنه ى هشتاد و يك اصحاب او سه فرقه شدند گروهى گفتند: محمّد بن حنفيه مهدى است و على ـ عليه السلام ـ او را مهدى ناميد و او نمرده ولكن غايب شده و معلوم نيست در كجاست و بزودى رجوع مى كند و پُر مى كند زمين را از عدل و امامى نيست بعد از غيبت او تا اينكه باز گردد . . .
بعضى از آنان نيز قائل به موت او شدند و پسرش ابو هاشم عبداللّه بن محمّد را مهدى موعود مى دانند و غير ايشان نيز مذاهب ديگرى از اين فرقه باطل وجود دارد كه همگى منقرض شده اند و اين خود كافى است در بطلان آنها چرا كه گفته ايشان با اجماع و اخبار متواتر مخالف بوده و مهدى آنان از دنيا رخت بسته و هرگز حتى قريه اى را پر از عدل نكرد چه رسد به سراسر گيتى.
فرقه ى مغيريّه
مغيريه، اصحاب مغيرة بن سعيد كه بعد از وفات حضرت امام محمّد باقر ـ عليه السلام ـ مذهبى اختراع نمود و محمّد بن عبداللّه بن حسن بن حسن بن على بن ابى طالب ـ عليهم السلام ـ را مهدى مى دانند و مى گويند كه او زنده است و نمرده و در كوهى كه او را علميه مى گويند زندگى مى كند. و آن كوهى است در راه مكّه در حدّ حاجز سمت چپ. كسى كه به مكه مى رود و آن كوه بزرگى است و در آنجاست تا خروج كند و محمّد در مدينه خروج كرد و همان جا كشته شد(25).
فرقه ى اسماعيليه خالصه
اسماعيليه خالصه، كه منكر فوت اسماعيل، پسر حضرت صادق عليه السلام شدند و او را بعد از آن حضرت امام حى و مهدى قائم مى دانند(26).
فرقه ى واقفيّه
واقفيّه كه حضرت موسى بن جعفر ـ عليهما السلام ـ را قائم و مهدى موعود مى دانند لكن بعضى معترفند به وفات آن جناب و مى گويند زنده مى شود و عالم را مسخّر مى كند و بعضى مى گويند از حبس سندى بن شاهك بيرون آمد در روز و كسى او را نديد و اصحاب هارون الرشيد شايع كردند بر مردم كه او مرده است و او نمرده و غايب شده است!
در مورد امام مهدى در كتب اهل سنّت روايات زيادى وجود دارد كه ما در اين جا از برخى كتب معتبر آنان رواياتى را از نظر مى گذرانيم.
1ـ عن عبداللّه بن عباس قال: قال رسول اللّه [ صلّى اللّه عليه وآله] : إن خلفائي وأوصيائي وحجج اللّه على الخلق بعدي أثنا عشر، أوّلهم أخي وآخرهم ولدي قيل: يا رسول اللّه ومن أخوك؟ قال: عليّ بن أبي طالب قيل: فمن ولدك؟ قال: المهديّ الذي يملؤها قسطاً وعدلاً كما ملئت جوراً وظلماً. والّذي بعثني بالحقّ بشيراً لو لم يبق من الدنيا إلاّ يوم واحد لطوّل اللّه ذلك اليوم حتّى يخرج فيه ولدى المهديّ فينزل روح اللّه عيسى بن مريم فيصلّى خلفه، وتشرق الأرض بنور ربّها ويبلغ سلطانه المشرق والمغرب(1).
رسول خدا ـ صلّى اللّه عليه وآله ـ فرمودند:
جانشينان من و اوصياء من و حجّت هاى خدا بر مخلوقات خدا بعد از من دوازده نفر مى باشند اوّلين آنها برادرم و آخرين آنها فرزندم مى باشد پرسيدند: اى رسول خدا برادرت كيست؟ حضرت فرمودند: على بن ابى طالب ]عليه السلام [سئوال شد فرزندت كيست؟ فرمودند: مهدى است كه زمين را از قسط و عدل پر مى كند بعد از آنكه از جور و ظلم پر شده باشد. قسم به خدائى كه مرا از روى حق و براى مژده دادن مردم برانگيخت اگر از عمر دنيا به جز يك روز نمانده باشد، خداوند آن يك روز را آنقدر طولانى مى كند تا اينكه در آن فرزندم مهدى ظهور كند و سپس روح اللّه عيسى بن مريم پائين مى آيد و پس پشت سر او نماز مى خواند و زمين به نور پروردگارش روشن مى شود و سلطنت او مشرق و مغرب دنيا را فرا مى گيرد.
2ـ عن حذيفة رضي اللّه عنه قال: قال رسول اللّه [ صلّى اللّه عليه وآله] المهديّ رجل من ولدي، وجهه كالكوكب الدرّي(2). رسول خدا فرمودند: مهدى ـ عليه السلام ـ يكى از فرزندان من است، صورت او مانند ستاره اى درخشان مى باشد. 3ـ عن حذيفة قال قال رسول اللّه [ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم] : يلتفت المهديّ وقد نزل عيسى بن مريم، كأنّما يقطر من شعره الماء، فيقول المهديّ تقدّم صلّ بالنّاس. فيقول عيسى: اما أقيمت الصلاة لك. فيصلّى خلف رجل من ولدي،(3).
رسول خدا ـ صلّى اللّه عليه وآله ـ فرمودند: مهدى ـ عليه السلام ـ مى بيند كه حضرت عيسى بن مريم از آسمان نازل مى شود گويى آب از موهاى سر او مى چكد پس مهدى ـ عليه السلام ـ به او مى فرمايد جلو بيا و با مردم نماز جماعت بخوان (يعنى امام جماعت باش) پس حضرت عيسى به او عرض مى كند آيا نماز براى تو برپا نشده است؟ پس او به امامت فرزندم مهدى نماز مى خواند.
4ـ باسناده عن أبي سعيد الخدري قال: خشينا أن يكون بعد نبيّنا حدث فَأَلْنا نبي اللّهِ صلّى اللّه عليه وسلّم فقال: انّ في أُمّتي المهديَّ يخرجُ يعيش خمساً أو سبعاً أو تسعاً ـ زيدٌ الشاك ـ قال. قلنا وما ذاك؟ قال: سنين قال. فيجيء إليه رجل فيقول يا مهدي: اعطني اعطني قال: فيحثى له في ثوبه ما استطاع أن يحمله(4).
ابو سعيد خدرى مى گويد: ترسيديم كه بعد از پيامبر اكرم ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ حادثه اى رخ دهد پس از آن حضرت سؤال كرديم فرمود: همانا در امّت من مهدى ـ عليه السلام ـ خروج مى كند زندگى مى كند پنج سال يا هفت سال يا نه سال (ترديد از زيد است) گفت: پس گفتيم چه وقت اين اتفاق مى افتد حضرت فرمودند سالهايى بعد; فرمودند: پس مى آيد نزد او مردى و مى گويد اى مهدى به من عطايى كن! پس در لباس او آن قدر مى ريزد كه نمى تواند آنها را حمل كند و ببرد.
5ـ عن أُمّ سلمة قالت: سمعت رسول اللّه [ صلّى اللّه عليه وآله] يقول: «المهديُّ من عترتي من ولد فاطمة»(5).
اُمّ سلمه گفت از پيامبر اكرم شنيدم كه فرمود: مهدى از عترت من است از فرزندان فاطمه ـ سلام اللّه عليها ـ .
6ـ ابى سعيد الخدرى ـ رضى اللّه عنه ـ قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله المهدىُّ منّى، أجلى الجبهة، أقنى الأنف يملأ الأرض قسطاً وعدلاً كما ملئت جوراً وظلما، يملك سبع
سنين»(6)
مهدى ـ ارواحنا فداه ـ از من است پيشانى بلند دارد و بينى كشيده، زمين را از قسط و عدل پر مى كند بعد از آنكه از جور و ظلم پر شود و هفت سال حكومت مى كند.